harfhaaye tanhaayee

8/20/2006 - کلب علی

کلب علی

چند ماه پیش در راه مسافرت وارد یک رستوران در شهرستان آباده شدیم. سر میز ناشتایی با یک پیر مرد لر آشنا شدیم . مردی بود بلند قد و درشت هیکل.وقتی نام خانوادگی ما را پرسید پنداشت که بهایی هستیم.همین مایه ای شد که از خیلی جاها گفتگو به میان آید. پیر مرد که از هم گفتگو  شدن با ما  دلشاد شده بود ، پول میز را حساب کرد . موقع خداحافظی به او گفتم ببخشید شما نام خود را نگفتید. گفت نام من کلب علی است.به او گفتم تو اگر عشقی به علی داری جای خود دارد، می دانی معنی کلب علی چیست؟ پیش از اینکه پاسخ  دهد خودم افزودم که کلب علی یعنی سگ علی. آیا حیف نیست که یک انسان شریف ایرانی نام خود را سگ علی بگذارد؟ گفت این نام را پدر و مادر بر من
گذاشته اند .گفتم از زمانی که چم نام خود را دانستی زمان فراوانی داشتی که آن را تغییر دهی. چیزی نگفت. او به خاطر گفتگوهایی که سر میز با جمع خانوادگی ما داشت خواستار شد که آدرسی از ما داشته باشد.من ایمیل خود را در اختیارش گذاشتم تا برای تماس با ما یک آدرس همیشگی داشته باشد.چند ماه گذشت. برخی اوقات اعضای خانواده می پرسیدند که پیر مرد بختیاری ایمیل نزد؟   پاسخ من هم همیشه منفی بود. تا اینکه چند روز پیش یک ایمیل دریافت کردم که در آن ایمیل آن پیر مرد از آنکه ماهها  به درازا کشیده و ایمیلی نزده بود پوزش خواسته بود در ادامه از من خواسته بود که یک نام که از ریشه ایرانی باشد از شاهنامه برای او پیدا کنم.

این زیبا ترین ایمیلی بود که من در همه  زندگی دریافت کرده بودم. زیرا توانسته بودم که یک پیر مرد را پس از سالها که با یک نام خو گرفته خشنود  کنم  که یک نام خوار عربی را از روی خود بردارد .

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

خلق و خوی ...ا ایرانیها

ارزشهای ...ن از بچگی تا کنون خیلی تغییر کرده اند. وقتی ...ی بین... یک انسان که سنش از 40 گذشته ...ثل بچه ها فکر ...ی کند ...تعجب ...ی شو.......ا ایرانیها گاهی اوقات چیزهایی آزار...ان ...ی دهد که در حقیقت آن آزارها از خوب نیندیشیدن ...ا سر چش...ه ...ی گیرند. یاد... ...ی آید وقتی بچه بود... حاضر نبود... در خیابان چیزی را دست... بگیر....روزی با خانواده به تفریح رفته بودی... . در برگشتن پتویی را دست ...ن دادند که تا پای ...اشین بیاور.... ...ن گفت... در خیابان چیزی دست ن...ی گیری... و آن را دست خواهر... داد... . او که یک پتوی دیگر ه... در دستش بود آنقدر پتو جلو چش...ان را گرفت که نتوانست جلوی پایش را ببیند و ...حک... به ز...ین خورد و پیشانیش شکست. ه...ه اینها فقط به خاطر تکبر بچگانه ...ن بود. در آن ...وقع 9 سال بیشتر نداشت.... ا...ا الان اینقدر بزرگ شده ا... که هرگز به اینکه ...رد... دوست دارند ...را چگونه ببینند فکر ن...ی کن.... آنقدر بزرگ شده ا... که اگر ه...کاران... ببینند از شرکت تعاونی اداره خرید کرده ا... و یک پلاستیک در دست دار... که ...ی خواه... آن را به خانه ببر... هیچ احساس کوچکی به ...ن دست ن...ی دهد.آنقدر بزرگ شده ا... که ارزش انسانها را با ...عیارهای بچگانه ا... نسنج.... ا...ا در اداره ای که کار ...یکن... تفکر رئیس شرکت ...ا آنقدر بچگانه است که باعث آزار... ...ی شود. تفکر او بیانگر تفکر گروه بزرگی از ایرانیان است.تفکری بسیار پائین تر از بچگی های ...ن.شاید باور نکنید ا...ا ه...ین طرز تفکر است که باعث بخشی از عقب افتادگیهای ...است.

در شهر خود... که زندگی ...ی کرد... هرگز نتوانست... یک کار اداری پیدا کن....چون کار پیدا کردن نیاز...ند دارا بودن بند پ بود که شا...ل حال ...ن ن...ی شد. از بد حادثه به کرج کوچ کرد.... در اینجا تا دلت بخواهد برای فروشندگی کار هست. ا...ا کارهای اداری ک...تر هست.دوستی در اداره آ...وزش و پرورش داشت... که وقتی به اینجا آ...د... از یکی از دوستانش خواست که برای... کار پیدا کند. این آقا به خاطر سابقه فعالیت در جبهه ها و ه...ینطور سپاه پاسداران با عده زیادی آشنا بود. اهل دهات الیگودرز از استان لرستان است ا...ا سالهای زیادی است که در تهران زندگی ...ی کند. حدس ...ی زن... که ...درک ...هندسی سخت افزار خود را ه... به خاطر فعالیتهایی که در جبهه های حق علیه باطل داشته است به زور فر... ش...اره یک که ...خصوص رز...ندگان بود گرفته است. از بنیه عل...ی او اطلاع چندانی ندار... ا...ا ه...ینقدر ...ی دان... که هنوز ...فهو... رزولوشن را بخوبی ن...ی داند. در اینجا کار ...ن هیچ سنخیتی با رشته تحصیلی ...ن ندارد. کار ...ن در اینجا در ...حیط ورد و پاورپوینت و اکسل و گاهی گشت زدن در اینترنت است. در حالیکه رشته اصلی ...ن زبان است.اصلاً چیز عجیبی نیست . از این بابت یکی از ایرانیهای خوش شانس هست.... چون در ...ترو با دخترانی آشنا ...ی شو... که ...هندسی ...ع...اری خوانده اند ا...ا در یک شرکت بازرگانی کار ...ی کنند.یا لیسانس صنایع غذایی دارند ا...ا بازاریابی ...ی کنند.ک... پیش ...ی آید که کسی بتواند در جای ...ناسب و با توجه به استعداد هایش کار پیدا کند. البته کار پیدا کردن خان...ها شرایط دیگری ه... دارد که جای صحبت کردن در ...ورد آنها در اینجا نیست.

بگذری.... ...ی خواه... در اینجا روحیات آد...های تازه به دوران رسیده را برایتان به تصویر بکش....آد...هایی که نگاهشان به این دنیا و ...رد...انش بسیار سطحی است.به دنیایی که تکبر و غرور به جای ضد ارزش بودن یک ارزش است.

چند روز که از شروع کار... در این شرکت که وابسته به یکی از وزارتخانه ها بود؛ گذشت رئیس شرکت به یکی از ه...کاران که او ه... از اهالی الیگودرز بود گفت که نظافتچی اینجا را خوب ت...یز ن...ی کند. کارش سرسری است.گفت... شاید کارش زیاد است خسته شده. ناگهان با خروش گفت لطفاً در ...ورد اینها اینجوری صحبت نکنید. چون ه...ین گفتار باعث ...ی شود که رفتارتان با آنها تغییر کند و ه...یشه با حس ترح... به آنها نگاه کنید.

چیزی نگفت.... وقتی آبدارچی آ...د و لیوان چای را جلوی... گذاشت و از او تشکر کرد... ؛ به ناگاه پس از رفتن او رئیس خروشید و گفت: خیلی ن...ی خواهد از اینها تشکر کنی آن وقت فکر ...ی کنند که کاری زیاد تر از وظیفه خود ...ی کنند و لوس ...ی شوند.روز دیگر آبدارچی چای را دیرتر آورد. به ...ن گفت برو به این آبدارچی بدون اینکه بگویی لطف کنید چایی بیارید با تندی بگو ...ا ربع ساعت است آ...ده ای... چرا چایی نیاوردی؟ خلاصه وقتی آبدارچی به اتاق ...ا آ...د گفت علت اینکه ا...روز چایی را دیر آورد... این بود که آبدارخانه طبقه پائین آتش گرفته بود و ...ن داشت... برای بچه ها ...ی گفت... که چه کار کنی... که ...ا دچار چنین اتفاقاتی نشوی.... ...ن فقط گفت...: اِ پس اینها نیستند آبدارخانه آتش گرفته؟ وقتی پیر...رد از اتاق بیرون رفت رئیس با عصبانیت گفت: ...گر ...ن نگفته بود... با این آبدارچی ها حرف نزن؟ دفعه دیگر حق نداری با این آبدارچی ها حرف بزنی..... چند روز بعد برای ه...کار دیگر... که او ه... ه...شهری خودش بود تعریف کرد که" فلان نظافتچی در راهرو ...را دیده و گفته که انگار از طبقه 1 به طبقه 3 آ...دید؟در اینجا هر کاری داشتید ...ن در خد...تتان هست.... ...ن ه... به او گفت... تو بیخود ...ی کنی که چنین حرفی به ...ن ...ی زنی ! ...گر تو فکر کردی نخست وزیر یا وزیری که برای ...ن هر کاری از دستت بر آ...د انجا... بدهی؟" ...ن که دل... به حال نظافتچی سوخته بود گفت... ...نظور او در ...حدوده کارهای خد...اتی بوده است. دوباره با عصبانیت گفت باز ه... به اینها ترح... کردی. بیخود کرده . ...گر اینجا کسی نیست که کارهای خد...اتی ...ا را انجا... بدهد.

یک روز برای اینکه بزرگی خود را برای... توضیح دهد گفت : ...ن ه...یشه دوست داشت... که آد... ...تفاوتی باش....( حالا ببینید چقدر ...تفاوت بوده است! )...ی گفت هرگز از تعاونی وزارتخانه چیزی نگرفته ا.... چند روز پیش که ه...سر... (او نیز ه...کار... هست) از تعاونی برنج خرید کرده بود و با یک پلاستیک بالا آ...د کلی به او دعوا کرد....او ...ی گفت ...ن هنوز در رستوران وزارتخانه نرفته ا....(یا آبدارچی از رستوران وزارتخانه برایش غذا ...یخرد یا ه...سرش . چون در شأن او نیست که در رستوران وزارتخانه غذا بخورد)

...ی گفت "چند سال پیش گفتند که ه...ه باید ...وقع ورود به وزارتخانه کارت ورود و خروج بزنند. ...ن قبول نکرد.... ...عاون وزیر نا...ه نوشته بود که هر کس کارت نزد او را به وزارتخانه راه ندهید.وقتی خواست... وارد شو... گفتند کارت بزن گفت... ن...ی زن.... ناگهان نا...ه ...عاون وزیر را نشان... دادند و گفتند طبق این نا...ه ...ا ...جاز هستی... که از ورود تو جلو گیری کنی.... با شنیدن این حرف گفت... خدا نگهدار و به خانه رفت.... از قضا آن روز به اینترنت برای چک کردن ای...یلهایشان نیاز داشتند. چون اینترنت تازه وارد ایران شده بود و آنها خیلی وارد نبودند. رئیس... به ...ن زنگ زد و گفت چرا نیا...دی ؟ گفت... ...ن آ...د... ا...ا ...را راه ندادند. به خاطر نیازی که به ...ن داشتند با ...اشین آ...دن دنبال..."

و اینگونه است که یک قانون شکن ؛ بزرگی و ...تفاوت بودن خود را اینگونه به دست ...ی آورد.

روز دیگر برای اینکه بزرگی خود را خوب نشان... دهد گفت:" روزی چند نفر از بچه های وزارتخانه ...ی خواستند با ه... بروند بیرون شا... بخورند.یکی از آنها گفته بود که به فلانی ه... بگوئید بیاید(رئیس ...ن) . یکی از بچه ها گفته بود فلانی با خدا ه... ن...ی پرد!!!" اینها را رئیس شرکت برای ...ن ...ی گفت تا خوب درک کن... چقدر انسان بزرگی است و با بقیه ...تفاوت است.


Comments ( 2 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

روزی تقاضای یک دستگاه فکس کردی....یکی از خان...هایی که ...ا زیر ...ج...وعه آنها هستی... به ...ن زنگ زد و گفت : یکی از بچه هایتان را بفرست که بیاید دستگاه فکس را ببرد.گفت... کسی نیست. خود... الان ...ی آی... ...ی بر.... گفت سبک است خودت ...ی توانی ببری. ...ن برای... ...ه... نبود که کسی ...را با دستگاه فکس ببیند. به ناگاه رئیس شرکت خروشید و گفت. تو اگر برای خودت اه...یت قائل نیستی برای اعتبار شرکت اه...یت قائل باش.یعنی تو باید دستگاه فکس بگیری دستت؟ یعنی باید ه...کارها ببینند تو خودت فکس را ...ی آوری؟ وقتی از شرکت بیرون رفت به ه...کار... که ...ی دانست... خبرچین است گفت... ارزش انسانها با به دست گرفتن یک دستگاه فکس ک... ن...ی شود. ارزش انسانها به اندوخته فکری آنهاست. اگر اینطور هست پس باید فلان خان... ...هندس را بی شخصیت بدانی... چون هر روز گوشی تلفن IP ، ...ود... ، سی... ، و ابزارهای دیگری در دست دارد و به شرکتهای ...ختلف سر ...ی زند و ...شکلات شبکه را بر طرف ...ی کند .

رئیس شرکت برای اینکه رئیس بودن خود را به ...ن القا کند در ز...ینه کا...پیوتر اجازه هیچگونه اظهار نظری به ...ن ن...ی دهد.ز...انی از یک عکس پرینت گرفت و آن عکس کوچک تر از اندازه ...ع...ولی چاپ شد. وقتی علت را پرسید گفت... رزولوشن آن پائین بوده است. گفت یعنی چه؟(این سوال را آقای ...هندس سخت افزار ...ی پرسد) وقتی توضیح داد... گفت چه اظهار نظرهایی ...ی کنی!!

روز دیگر به ...ن گفت که در اینترنت دنبال ...اجور (...اژول) ATA بگرد. حدس زد... خودش ن...ی داند هجی ...اژول چگونه است. چون از تلفظ فارسی آن ...شخص بود. ...ن در google نوشت... module ata گفت چرا فارسی نوشتی؟ در انگلیسی ATA module باید بنویسی. گفت... گوگل با توجه به گرا...ر کل...ه جستجو ن...ی کند.بلکه بر اساس ترتیب ورود کل...ات جستجو ...یکند.به ناگاه خروشید و با خش... گفت چرا ه...یشه اظهار نظر های اینچنینی ...ی کنی و حاضر نیستی بپذیری که اشتباه ...ی کنی ؟ گفت... ...ن تحقیق کرده ا... تا خلاف تحقیق... ثابت نشود بر حرف خود هست....با عصبانیت گفت از پشت کا...پیوتر بلند شو. بعد خودش نشست پشت کا...پیوتر و نوشت ATA module تعداد نتایج بدست آ...ده فرق ...ی کرد.از نظر ...ن وارد کردن کل...ه به صورت ATA درست نبود. چون ATA ...خفف است. ...ن ابتدا ...اژول را نوشت... تا حالت اختصاصی پیدا کند. وقتی نتایج را با آنچه ...ن آورده بود... ...تفاوت دید گفت حالا دیدید؟ گفت... شاید ترتیب نوشتن ...ن درست نباشد. ش...ا ATA را اول نوشتید بنابراین اولویت را به ata داده است. پس ...ن اشتباه نکرد... که گوگل با گرا...ر جستجو ن...ی کند. باز ه... حاضر نشد بپذیرد.در گذشته شخصی به ...ن گفت که در اینترنت 6 ...اه دنبال یک Ic گشته و نتوانسته پیدا کند. ...ن به او گفت... چون IC ...خفف integrated circuit هست بهتر است عبارت را به صورت کا...ل بنویسی و به این شیوه اطلاعاتی را که او 6 ...اه نتوانسته بود پیدا کند در عرض ک...تر از چند دقیقه برایش پیدا کرد.... از این رو بود که وارد کردن ATA را در اول صحیح ن...ی دانست...

نیاز به رئیس بودن در ه...ه ایرانیها هست.برای اینکه این نیاز در وجود ...ا ریشه دوانیده وضعیت...ان ه...یشه به ه...ین صورت خواهد ...اند.

اگر خسته نشدید در اینجا به زاویه دیگری از خوی و خصلت ایرانیها ...ی پرداز.... به حس قدرت طلبی و دو رو ودو رنگی ایرانیها. اگر در ایران زندگی ...ی کنید شاید برایتان خواندن این ...طالب جالب نباشد. ا...ا اگر خارج از ایران باشید حقیقتاً برایتان عجیب خواهد بود.در نتیجه آشنایی با یک اداره کوچک ...توجه ...ی شوید که علت کاغذ بازیها و پس گوش انداختن کار ارباب رجوع هیچ علتی ندارد جز اینکه کار...ند ادارات ...ی خواهند حس حقارت خود را با اینگونه رفتارهاجبران کنند. آنها به گ...ان خود بزرگ ...نشی که با دانش اندوزی کسب نکرده اند با زور گویی به کار...ندان زیر دست یا بی اه...یت جلوه دادن ارباب رجوع جبران ...ی کنند.با این حساب رسیدن به یک جا...عه د...وکراتیک ه... جز خواب و خیال چیز دیگری بیش نیست.تا عوض نشوی... د...وکراسی برای کشور ...ا ه...ان دیکتاتوری اکثریت ها بر اقلیت هاست.

ه...کار... ...عل... ریاضی است که باز نشسته شده است. حالا ببینید او چگونه حس رئیس بودن خود را به ...ن القا ...ی کند. او تنها وظیفه اش تلفن زدن به استانهای ...ختلف و ه...اهنگ کردن شرکتهای ...ختلف فقط از طریق تلفن است.ابزار او چیزی به جز تلفن نیست. خودش به شهرستان زنگ ...ی زند و هولکی گوشی را به ...ن ...ی دهد و ...ی گوید تو ارتباط را برقرار کن بعد گوشی را بده به ...ن. گفت... ...ن کار دار... چرا خودت این کار را ن...ی کنی؟ گفت اینجوری پرستیژش بهتر است.آنقدر اح...ق است که از پشت گوشی برای خودش کلاس ...ی گذارد. آن ه... برای کسی که در ه...ه ع...ر یکبار ه... او را نخواهد دید.فکر ...ی کند اگر ...ن برایش ش...اره بگیر... کلاسش بالا تر ...ی رود.هر وقت که ...شغول بود... این کار را برایش ن...ی کرد.... لج ...را برداشت.رئیس شرکت ...ی گفت حتی چند ثانیه ه... که تو در اتاق نیستی دست از غیبت تو بر ن...ی دارد.ا...ا جلوی روی ...ن به گونه دیگری رفتار...ی کرد.رئیس شرکت به صورت علنی گفت که آقای ح جلوی روی تو یک رفتار دارد و پشت سرت یک رفتاردیگر. این در خالی است که شرکت چهار نفره ...ا ارتقاء پستی نخواهد داشت. اگر ه... داشته باشد او هرگز کارهای ...را ن...ی تواند بکند چون کا...پیوتر را حتی بلد نیست خا...وش کند.او و رئیس شرکت بهانه هایی از ...ن ...ی گرفتند تا قدرت خود را بر ...ن اع...ال کنند. ...ثلاً چرا به فلان شخص که گفته آقای ح ش...اره فکس اشتباه به ...ا داده گفتی که ...ن خود... در کنار ه...کار... بود... که ش...اره را به ش...ا داد. چرا تلفن بیش از 2 زنگ خورده است. چرا فلان سایت را خواندی یا در چت به دوستت فلان حرف را زدی.چرا به فلانی که زنگ زدی برای تع...یر پرینتر خیلی با احترا... حرف زدی؟ اگر کارش را خوب انجا... نداد ن...ی توانی تخفیف بگیری. با فلان خان... چرا ص...ی...ی شدی که فردا اگر حقت را خورد رودرواسی باعث شود نتواند اعتراض کنی؟ چرا به ه...کارت گفتی بغل کردن کودک و گذاشتن او در ...هد کودک خسته ات کرده است!!!

شاید اینها به نظر ...وضوعات کوچکی باشند که بعضی با خود فکر کنند اه...یت خواندن ندارد. ا...ا به نظر ...ن خلق و خوی ...ا ایرانیهای درون وطنی را نشان ...ی دهد....ن که در ایران زندگی ...ی کن... با توجه به روحیات ...رد... در ...ترو در خیابانها ، بی...ارستانها ، پارکها ودر ...حیط کار و غیره به این نتیجه رسیده ا... که با خوشبختی خیلی فاصله داری....اگر ...شروطه به ...وفقیت نرسید، اگر رضا شاه خیلی از کارها ...ثل برداشتن حجاب خان...ها را به زور انجا... داد ؛ اگر الآن سایه استبداد نعلین بر سر ...ا سنگینی ...ی کند به خاطر این است که چنین ...رد...ی داری....بهتر است خود...ان را گول نزنی...


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

 

من از یاد روزگار و دنیا رفته ام

چون قایقی  به ساحل نشسته ام

گر خدایی باشد وای و صد وای

سالهاست از یاد او هم رفته ام

شوق پرواز دارم ولیکن چون شود

 من مرغکی  پر و بال شکسته ام

بر خوان گیتی میهمانم لیکن چه سود

بر سر این خوان با دست و پای بسته ام

از همه دنیا زشت و زیبا خسته ام

خوش آن روزی که بار سفر را بسته ام

از آن همه رنج و تألم بی گمان رسته ام

با آن جان که  هرگز نبود شیرین

الوداع و الوداع و الوداع را گفته ام

لب از شکوه دنیا بر هم نهاده ام

چشم خود بر ناکامیهای دنیا بسته ام

هر چه دلت خواهد بگو اما نگو

روزهاست از یاد تو هم رفته ام

این شعر گونه را به عزیزترین دوستم مهرداد تقدیم می کنم


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

کی نوبت من می رسد؟

 سیستم خانوادگی خانواده هایی که دارای یک عضو معتاد هستند ، دچار اختلال می شود.بعضی از محققین بر این باور هستند که افراد غیر معتادی که در یک خانواده معتاد زندگی می کنند به یک جور سازگاری دست می زنند که به آن هم وابستگی می گویند.بر سر اینکه آیا می توان اصلاً کسی را هم وابسته نامید یا خیر اختلاف نظر وجود دارد.شخصی که هم وابسته شده است؛ به خاطر جوّ خانوادگی سعی می کند نیاز های خود را به خاطر دیگران سرکوب کند.می گویند 95 درصد از افراد به نوعی دچار هم وابستگی هستند. شاید بتوان آن را نوعی نرم به حساب آورد.

اما فراموش کردن خود به خاطر دیگران خوب است؟

من در ایران هیچ وقت به خاطر مشکلات زندگیم به یک مشاور مراجعه نکرده ام. نمی دانم وقتی زنی با شوهرش به بن بست می رسد و همه اتفاق نظر دارند که باید به این ازدواج پایان داد؛ چگونه مشاور به چنین زنی کمک می کند.اما آنچه در دور وبرم می بینم این است که اکثر مردم وقتی می فهمند ذوجی دارای فرزند هستند؛ تأکید می کنند که باید به خاطر بچه هایت به زندگی ادامه دهی.هیچ وقت فکر نمی کنند که بچه ها در محیطی که هر دو والد هستند اما همیشه دعوا و سر و صدا وجود دارد ؛از زندگی لذت نمی برند. شاید آنها هم ترجیح دهند که فقط با یک والد زندگی کنند ، اما زندگی بدون دغدغه ای داشته باشند.

در آمریکا مشاوران شخصیت کسی را که نیازها و امیدها و آرزوهای خودش را زیر پا می گذارد، یک شخصیت مختل شده می دانند. آنها به او کمک می کنند تا بفهمد که به عنوان یک انسان حق دارد به نیازهای خود هم فکر کند.اما در ایران قضیه عکس این مطلب است. باور مردم بر این است که زن خوب زن بساز است. زنی است که در خانه تحقیر شود، شهروند نادیده باشد، گاهی خشونت را تحمل کند، اما به خاطر آینده ی بچه هایش تحمل کند.چنین زنی نمونه یک مادر فداکار است.مادری که تمام جوانی خود را فدای آینده بچه هایش می کند.در حالی که شواهد نشان می دهند کودکانی که در چنین خانواده ای بزرگ می شوند ، چون نقشهایی را که باید در یک زندگی عادی یاد بگیرند و ایفا کنند، هرگز یاد نمی گیرند، آنها نیز دچار اختلال شخصیتی می شوند.به عبارتی شخصیتی که در یک خانواده معتاد شکل می گیرد یک شخصیت ناقص است.بنابراین همسران معتادین بیهوده خیال می کنند که نقش یک مادر فداکار را ایفا می کنند. چون هم خودشان را نادیده گرفته اند، و هم اینکه ارزش ماندنشان بیشتر از جدائیشان نبوده است.البته جدائی هم باز عوارضی برای بچه ها بوجود خواهد آورد . اما به گمان من بدتر از زندگی پر از جدال با پدر و مادر بیولوژیکی نخواهد بود.

فقط مادران ایرانی نیستند که نیازهای خود را به خاطر کودکانشان سرکوب می کنند.در همه جای دنیا مادران  آمال و آرزوهای خود را زیر پا می گذارند. اما این یک فضیلت نیست.این تصمیمی است که مادر در عین درماندگی می گیرد. تعقل در آن نقشی ندارد. وقتی به یک زندگی پر از جدال فکر می کنیم می بینیم که تمام اعضای خانواده در رنج هستند. اما اگر مادر نخواهد فداکار باشد ، حداقل یک نفر از این منجلاب رهائی می یابد؛آن هم خود اوست.چون کودکان به هرحال در رنج خواهند بود چه در این زندگی پر از جدال و چه در صورت جدا شدن پدر و مادر.البته مادر هم کاملاً به آسایش نمی رسد. چون حضانت بچه ها در ایران به عهده پدر است.یا اگر مادری بخواهد از بچه هایش نگهداری کند، با هزاران مشکل روبرو خواهد شد. اما باز هم این مشکلات به یک زندگی پر قیل و قال و خالی از احساس ارجحیت دارند.

به عنوان یک مادر فکر می کنم که باید روزی هم نوبت من برای بهره بردن از زندگی برسد. کودکم شاید بتواند در آینده با دیدی باز اقدام به ازدواج کند و از یک زندگی خوب بهره ببرد. اما اگر من بسوزم و بسازم کی نوبت من می رسد؟ کی میرسد زمانی که دنیا به روی زنی که شوهری معتاد داشته لبخند بزند؟ کی می رسد زمانی که دغدغه فقری که او مسببش هست ، روحش را آزار ندهد؟ کی می رسد زمانی که برای خودش ، به خاطر آرزوهایش زندگی کند؟

وقتی کتاب substance abuse  نوشته گری ال فیشر و توماس هریسون را خواندم . در بخشی که به هم وابستگی اختصاص یافته بود؛ ماجرای زنی را خواندم که شوهری معتاد داشت.همیشه در خانواده مشاجره وجود داشت.بچه ها هیچ وقت رنگ آسایش نمی دیدند.از آنجا که آن زن از تنهائی خود می ترسید، سازش با شوهرش را به خاطر وجود بچه هایش و به خاطر اینکه شوهرش به او نیاز داشت توجیه می کرد.اما مشاوران ب