|
من از یاد روزگار و دنیا رفته ام
چون قایقی به ساحل نشسته ام
گر خدایی باشد وای و صد وای
سالهاست از یاد او هم رفته ام
شوق پرواز دارم ولیکن چون شود
من مرغکی پر و بال شکسته ام
بر خوان گیتی میهمانم لیکن چه سود
بر سر این خوان با دست و پای بسته ام
از همه دنیا زشت و زیبا خسته ام
خوش آن روزی که بار سفر را بسته ام
از آن همه رنج و تألم بی گمان رسته ام
با آن جان که هرگز نبود شیرین
الوداع و الوداع و الوداع را گفته ام
لب از شکوه دنیا بر هم نهاده ام
چشم خود بر ناکامیهای دنیا بسته ام
هر چه دلت خواهد بگو اما نگو
روزهاست از یاد تو هم رفته ام
این شعر گونه را به عزیزترین دوستم مهرداد تقدیم می کنم
|