harfhaaye tanhaayee

8/20/2006 - کلب علی

کلب علی

چند ماه پیش در راه مسافرت وارد یک رستوران در شهرستان آباده شدیم. سر میز ناشتایی با یک پیر مرد لر آشنا شدیم . مردی بود بلند قد و درشت هیکل.وقتی نام خانوادگی ما را پرسید پنداشت که بهایی هستیم.همین مایه ای شد که از خیلی جاها گفتگو به میان آید. پیر مرد که از هم گفتگو  شدن با ما  دلشاد شده بود ، پول میز را حساب کرد . موقع خداحافظی به او گفتم ببخشید شما نام خود را نگفتید. گفت نام من کلب علی است.به او گفتم تو اگر عشقی به علی داری جای خود دارد، می دانی معنی کلب علی چیست؟ پیش از اینکه پاسخ  دهد خودم افزودم که کلب علی یعنی سگ علی. آیا حیف نیست که یک انسان شریف ایرانی نام خود را سگ علی بگذارد؟ گفت این نام را پدر و مادر بر من
گذاشته اند .گفتم از زمانی که چم نام خود را دانستی زمان فراوانی داشتی که آن را تغییر دهی. چیزی نگفت. او به خاطر گفتگوهایی که سر میز با جمع خانوادگی ما داشت خواستار شد که آدرسی از ما داشته باشد.من ایمیل خود را در اختیارش گذاشتم تا برای تماس با ما یک آدرس همیشگی داشته باشد.چند ماه گذشت. برخی اوقات اعضای خانواده می پرسیدند که پیر مرد بختیاری ایمیل نزد؟   پاسخ من هم همیشه منفی بود. تا اینکه چند روز پیش یک ایمیل دریافت کردم که در آن ایمیل آن پیر مرد از آنکه ماهها  به درازا کشیده و ایمیلی نزده بود پوزش خواسته بود در ادامه از من خواسته بود که یک نام که از ریشه ایرانی باشد از شاهنامه برای او پیدا کنم.

این زیبا ترین ایمیلی بود که من در همه  زندگی دریافت کرده بودم. زیرا توانسته بودم که یک پیر مرد را پس از سالها که با یک نام خو گرفته خشنود  کنم  که یک نام خوار عربی را از روی خود بردارد .

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

خلق و خوی ...ا ایرانیها

ارزشهای ...ن از بچگی تا کنون خیلی تغییر کرده اند. وقتی ...ی بین... یک انسان که سنش از 40 گذشته ...ثل بچه ها فکر ...ی کند ...تعجب ...ی شو.......ا ایرانیها گاهی اوقات چیزهایی آزار...ان ...ی دهد که در حقیقت آن آزارها از خوب نیندیشیدن ...ا سر چش...ه ...ی گیرند. یاد... ...ی آید وقتی بچه بود... حاضر نبود... در خیابان چیزی را دست... بگیر....روزی با خانواده به تفریح رفته بودی... . در برگشتن پتویی را دست ...ن دادند که تا پای ...اشین بیاور.... ...ن گفت... در خیابان چیزی دست ن...ی گیری... و آن را دست خواهر... داد... . او که یک پتوی دیگر ه... در دستش بود آنقدر پتو جلو چش...ان را گرفت که نتوانست جلوی پایش را ببیند و ...حک... به ز...ین خورد و پیشانیش شکست. ه...ه اینها فقط به خاطر تکبر بچگانه ...ن بود. در آن ...وقع 9 سال بیشتر نداشت.... ا...ا الان اینقدر بزرگ شده ا... که هرگز به اینکه ...رد... دوست دارند ...را چگونه ببینند فکر ن...ی کن.... آنقدر بزرگ شده ا... که اگر ه...کاران... ببینند از شرکت تعاونی اداره خرید کرده ا... و یک پلاستیک در دست دار... که ...ی خواه... آن را به خانه ببر... هیچ احساس کوچکی به ...ن دست ن...ی دهد.آنقدر بزرگ شده ا... که ارزش انسانها را با ...عیارهای بچگانه ا... نسنج.... ا...ا در اداره ای که کار ...یکن... تفکر رئیس شرکت ...ا آنقدر بچگانه است که باعث آزار... ...ی شود. تفکر او بیانگر تفکر گروه بزرگی از ایرانیان است.تفکری بسیار پائین تر از بچگی های ...ن.شاید باور نکنید ا...ا ه...ین طرز تفکر است که باعث بخشی از عقب افتادگیهای ...است.

در شهر خود... که زندگی ...ی کرد... هرگز نتوانست... یک کار اداری پیدا کن....چون کار پیدا کردن نیاز...ند دارا بودن بند پ بود که شا...ل حال ...ن ن...ی شد. از بد حادثه به کرج کوچ کرد.... در اینجا تا دلت بخواهد برای فروشندگی کار هست. ا...ا کارهای اداری ک...تر هست.دوستی در اداره آ...وزش و پرورش داشت... که وقتی به اینجا آ...د... از یکی از دوستانش خواست که برای... کار پیدا کند. این آقا به خاطر سابقه فعالیت در جبهه ها و ه...ینطور سپاه پاسداران با عده زیادی آشنا بود. اهل دهات الیگودرز از استان لرستان است ا...ا سالهای زیادی است که در تهران زندگی ...ی کند. حدس ...ی زن... که ...درک ...هندسی سخت افزار خود را ه... به خاطر فعالیتهایی که در جبهه های حق علیه باطل داشته است به زور فر... ش...اره یک که ...خصوص رز...ندگان بود گرفته است. از بنیه عل...ی او اطلاع چندانی ندار... ا...ا ه...ینقدر ...ی دان... که هنوز ...فهو... رزولوشن را بخوبی ن...ی داند. در اینجا کار ...ن هیچ سنخیتی با رشته تحصیلی ...ن ندارد. کار ...ن در اینجا در ...حیط ورد و پاورپوینت و اکسل و گاهی گشت زدن در اینترنت است. در حالیکه رشته اصلی ...ن زبان است.اصلاً چیز عجیبی نیست . از این بابت یکی از ایرانیهای خوش شانس هست.... چون در ...ترو با دخترانی آشنا ...ی شو... که ...هندسی ...ع...اری خوانده اند ا...ا در یک شرکت بازرگانی کار ...ی کنند.یا لیسانس صنایع غذایی دارند ا...ا بازاریابی ...ی کنند.ک... پیش ...ی آید که کسی بتواند در جای ...ناسب و با توجه به استعداد هایش کار پیدا کند. البته کار پیدا کردن خان...ها شرایط دیگری ه... دارد که جای صحبت کردن در ...ورد آنها در اینجا نیست.

بگذری.... ...ی خواه... در اینجا روحیات آد...های تازه به دوران رسیده را برایتان به تصویر بکش....آد...هایی که نگاهشان به این دنیا و ...رد...انش بسیار سطحی است.به دنیایی که تکبر و غرور به جای ضد ارزش بودن یک ارزش است.

چند روز که از شروع کار... در این شرکت که وابسته به یکی از وزارتخانه ها بود؛ گذشت رئیس شرکت به یکی از ه...کاران که او ه... از اهالی الیگودرز بود گفت که نظافتچی اینجا را خوب ت...یز ن...ی کند. کارش سرسری است.گفت... شاید کارش زیاد است خسته شده. ناگهان با خروش گفت لطفاً در ...ورد اینها اینجوری صحبت نکنید. چون ه...ین گفتار باعث ...ی شود که رفتارتان با آنها تغییر کند و ه...یشه با حس ترح... به آنها نگاه کنید.

چیزی نگفت.... وقتی آبدارچی آ...د و لیوان چای را جلوی... گذاشت و از او تشکر کرد... ؛ به ناگاه پس از رفتن او رئیس خروشید و گفت: خیلی ن...ی خواهد از اینها تشکر کنی آن وقت فکر ...ی کنند که کاری زیاد تر از وظیفه خود ...ی کنند و لوس ...ی شوند.روز دیگر آبدارچی چای را دیرتر آورد. به ...ن گفت برو به این آبدارچی بدون اینکه بگویی لطف کنید چایی بیارید با تندی بگو ...ا ربع ساعت است آ...ده ای... چرا چایی نیاوردی؟ خلاصه وقتی آبدارچی به اتاق ...ا آ...د گفت علت اینکه ا...روز چایی را دیر آورد... این بود که آبدارخانه طبقه پائین آتش گرفته بود و ...ن داشت... برای بچه ها ...ی گفت... که چه کار کنی... که ...ا دچار چنین اتفاقاتی نشوی.... ...ن فقط گفت...: اِ پس اینها نیستند آبدارخانه آتش گرفته؟ وقتی پیر...رد از اتاق بیرون رفت رئیس با عصبانیت گفت: ...گر ...ن نگفته بود... با این آبدارچی ها حرف نزن؟ دفعه دیگر حق نداری با این آبدارچی ها حرف بزنی..... چند روز بعد برای ه...کار دیگر... که او ه... ه...شهری خودش بود تعریف کرد که" فلان نظافتچی در راهرو ...را دیده و گفته که انگار از طبقه 1 به طبقه 3 آ...دید؟در اینجا هر کاری داشتید ...ن در خد...تتان هست.... ...ن ه... به او گفت... تو بیخود ...ی کنی که چنین حرفی به ...ن ...ی زنی ! ...گر تو فکر کردی نخست وزیر یا وزیری که برای ...ن هر کاری از دستت بر آ...د انجا... بدهی؟" ...ن که دل... به حال نظافتچی سوخته بود گفت... ...نظور او در ...حدوده کارهای خد...اتی بوده است. دوباره با عصبانیت گفت باز ه... به اینها ترح... کردی. بیخود کرده . ...گر اینجا کسی نیست که کارهای خد...اتی ...ا را انجا... بدهد.

یک روز برای اینکه بزرگی خود را برای... توضیح دهد گفت : ...ن ه...یشه دوست داشت... که آد... ...تفاوتی باش....( حالا ببینید چقدر ...تفاوت بوده است! )...ی گفت هرگز از تعاونی وزارتخانه چیزی نگرفته ا.... چند روز پیش که ه...سر... (او نیز ه...کار... هست) از تعاونی برنج خرید کرده بود و با یک پلاستیک بالا آ...د کلی به او دعوا کرد....او ...ی گفت ...ن هنوز در رستوران وزارتخانه نرفته ا....(یا آبدارچی از رستوران وزارتخانه برایش غذا ...یخرد یا ه...سرش . چون در شأن او نیست که در رستوران وزارتخانه غذا بخورد)

...ی گفت "چند سال پیش گفتند که ه...ه باید ...وقع ورود به وزارتخانه کارت ورود و خروج بزنند. ...ن قبول نکرد.... ...عاون وزیر نا...ه نوشته بود که هر کس کارت نزد او را به وزارتخانه راه ندهید.وقتی خواست... وارد شو... گفتند کارت بزن گفت... ن...ی زن.... ناگهان نا...ه ...عاون وزیر را نشان... دادند و گفتند طبق این نا...ه ...ا ...جاز هستی... که از ورود تو جلو گیری کنی.... با شنیدن این حرف گفت... خدا نگهدار و به خانه رفت.... از قضا آن روز به اینترنت برای چک کردن ای...یلهایشان نیاز داشتند. چون اینترنت تازه وارد ایران شده بود و آنها خیلی وارد نبودند. رئیس... به ...ن زنگ زد و گفت چرا نیا...دی ؟ گفت... ...ن آ...د... ا...ا ...را راه ندادند. به خاطر نیازی که به ...ن داشتند با ...اشین آ...دن دنبال..."

و اینگونه است که یک قانون شکن ؛ بزرگی و ...تفاوت بودن خود را اینگونه به دست ...ی آورد.

روز دیگر برای اینکه بزرگی خود را خوب نشان... دهد گفت:" روزی چند نفر از بچه های وزارتخانه ...ی خواستند با ه... بروند بیرون شا... بخورند.یکی از آنها گفته بود که به فلانی ه... بگوئید بیاید(رئیس ...ن) . یکی از بچه ها گفته بود فلانی با خدا ه... ن...ی پرد!!!" اینها را رئیس شرکت برای ...ن ...ی گفت تا خوب درک کن... چقدر انسان بزرگی است و با بقیه ...تفاوت است.


Comments ( 2 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

روزی تقاضای یک دستگاه فکس کردی....یکی از خان...هایی که ...ا زیر ...ج...وعه آنها هستی... به ...ن زنگ زد و گفت : یکی از بچه هایتان را بفرست که بیاید دستگاه فکس را ببرد.گفت... کسی نیست. خود... الان ...ی آی... ...ی بر.... گفت سبک است خودت ...ی توانی ببری. ...ن برای... ...ه... نبود که کسی ...را با دستگاه فکس ببیند. به ناگاه رئیس شرکت خروشید و گفت. تو اگر برای خودت اه...یت قائل نیستی برای اعتبار شرکت اه...یت قائل باش.یعنی تو باید دستگاه فکس بگیری دستت؟ یعنی باید ه...کارها ببینند تو خودت فکس را ...ی آوری؟ وقتی از شرکت بیرون رفت به ه...کار... که ...ی دانست... خبرچین است گفت... ارزش انسانها با به دست گرفتن یک دستگاه فکس ک... ن...ی شود. ارزش انسانها به اندوخته فکری آنهاست. اگر اینطور هست پس باید فلان خان... ...هندس را بی شخصیت بدانی... چون هر روز گوشی تلفن IP ، ...ود... ، سی... ، و ابزارهای دیگری در دست دارد و به شرکتهای ...ختلف سر ...ی زند و ...شکلات شبکه را بر طرف ...ی کند .

رئیس شرکت برای اینکه رئیس بودن خود را به ...ن القا کند در ز...ینه کا...پیوتر اجازه هیچگونه اظهار نظری به ...ن ن...ی دهد.ز...انی از یک عکس پرینت گرفت و آن عکس کوچک تر از اندازه ...ع...ولی چاپ شد. وقتی علت را پرسید گفت... رزولوشن آن پائین بوده است. گفت یعنی چه؟(این سوال را آقای ...هندس سخت افزار ...ی پرسد) وقتی توضیح داد... گفت چه اظهار نظرهایی ...ی کنی!!

روز دیگر به ...ن گفت که در اینترنت دنبال ...اجور (...اژول) ATA بگرد. حدس زد... خودش ن...ی داند هجی ...اژول چگونه است. چون از تلفظ فارسی آن ...شخص بود. ...ن در google نوشت... module ata گفت چرا فارسی نوشتی؟ در انگلیسی ATA module باید بنویسی. گفت... گوگل با توجه به گرا...ر کل...ه جستجو ن...ی کند.بلکه بر اساس ترتیب ورود کل...ات جستجو ...یکند.به ناگاه خروشید و با خش... گفت چرا ه...یشه اظهار نظر های اینچنینی ...ی کنی و حاضر نیستی بپذیری که اشتباه ...ی کنی ؟ گفت... ...ن تحقیق کرده ا... تا خلاف تحقیق... ثابت نشود بر حرف خود هست....با عصبانیت گفت از پشت کا...پیوتر بلند شو. بعد خودش نشست پشت کا...پیوتر و نوشت ATA module تعداد نتایج بدست آ...ده فرق ...ی کرد.از نظر ...ن وارد کردن کل...ه به صورت ATA درست نبود. چون ATA ...خفف است. ...ن ابتدا ...اژول را نوشت... تا حالت اختصاصی پیدا کند. وقتی نتایج را با آنچه ...ن آورده بود... ...تفاوت دید گفت حالا دیدید؟ گفت... شاید ترتیب نوشتن ...ن درست نباشد. ش...ا ATA را اول نوشتید بنابراین اولویت را به ata داده است. پس ...ن اشتباه نکرد... که گوگل با گرا...ر جستجو ن...ی کند. باز ه... حاضر نشد بپذیرد.در گذشته شخصی به ...ن گفت که در اینترنت 6 ...اه دنبال یک Ic گشته و نتوانسته پیدا کند. ...ن به او گفت... چون IC ...خفف integrated circuit هست بهتر است عبارت را به صورت کا...ل بنویسی و به این شیوه اطلاعاتی را که او 6 ...اه نتوانسته بود پیدا کند در عرض ک...تر از چند دقیقه برایش پیدا کرد.... از این رو بود که وارد کردن ATA را در اول صحیح ن...ی دانست...

نیاز به رئیس بودن در ه...ه ایرانیها هست.برای اینکه این نیاز در وجود ...ا ریشه دوانیده وضعیت...ان ه...یشه به ه...ین صورت خواهد ...اند.

اگر خسته نشدید در اینجا به زاویه دیگری از خوی و خصلت ایرانیها ...ی پرداز.... به حس قدرت طلبی و دو رو ودو رنگی ایرانیها. اگر در ایران زندگی ...ی کنید شاید برایتان خواندن این ...طالب جالب نباشد. ا...ا اگر خارج از ایران باشید حقیقتاً برایتان عجیب خواهد بود.در نتیجه آشنایی با یک اداره کوچک ...توجه ...ی شوید که علت کاغذ بازیها و پس گوش انداختن کار ارباب رجوع هیچ علتی ندارد جز اینکه کار...ند ادارات ...ی خواهند حس حقارت خود را با اینگونه رفتارهاجبران کنند. آنها به گ...ان خود بزرگ ...نشی که با دانش اندوزی کسب نکرده اند با زور گویی به کار...ندان زیر دست یا بی اه...یت جلوه دادن ارباب رجوع جبران ...ی کنند.با این حساب رسیدن به یک جا...عه د...وکراتیک ه... جز خواب و خیال چیز دیگری بیش نیست.تا عوض نشوی... د...وکراسی برای کشور ...ا ه...ان دیکتاتوری اکثریت ها بر اقلیت هاست.

ه...کار... ...عل... ریاضی است که باز نشسته شده است. حالا ببینید او چگونه حس رئیس بودن خود را به ...ن القا ...ی کند. او تنها وظیفه اش تلفن زدن به استانهای ...ختلف و ه...اهنگ کردن شرکتهای ...ختلف فقط از طریق تلفن است.ابزار او چیزی به جز تلفن نیست. خودش به شهرستان زنگ ...ی زند و هولکی گوشی را به ...ن ...ی دهد و ...ی گوید تو ارتباط را برقرار کن بعد گوشی را بده به ...ن. گفت... ...ن کار دار... چرا خودت این کار را ن...ی کنی؟ گفت اینجوری پرستیژش بهتر است.آنقدر اح...ق است که از پشت گوشی برای خودش کلاس ...ی گذارد. آن ه... برای کسی که در ه...ه ع...ر یکبار ه... او را نخواهد دید.فکر ...ی کند اگر ...ن برایش ش...اره بگیر... کلاسش بالا تر ...ی رود.هر وقت که ...شغول بود... این کار را برایش ن...ی کرد.... لج ...را برداشت.رئیس شرکت ...ی گفت حتی چند ثانیه ه... که تو در اتاق نیستی دست از غیبت تو بر ن...ی دارد.ا...ا جلوی روی ...ن به گونه دیگری رفتار...ی کرد.رئیس شرکت به صورت علنی گفت که آقای ح جلوی روی تو یک رفتار دارد و پشت سرت یک رفتاردیگر. این در خالی است که شرکت چهار نفره ...ا ارتقاء پستی نخواهد داشت. اگر ه... داشته باشد او هرگز کارهای ...را ن...ی تواند بکند چون کا...پیوتر را حتی بلد نیست خا...وش کند.او و رئیس شرکت بهانه هایی از ...ن ...ی گرفتند تا قدرت خود را بر ...ن اع...ال کنند. ...ثلاً چرا به فلان شخص که گفته آقای ح ش...اره فکس اشتباه به ...ا داده گفتی که ...ن خود... در کنار ه...کار... بود... که ش...اره را به ش...ا داد. چرا تلفن بیش از 2 زنگ خورده است. چرا فلان سایت را خواندی یا در چت به دوستت فلان حرف را زدی.چرا به فلانی که زنگ زدی برای تع...یر پرینتر خیلی با احترا... حرف زدی؟ اگر کارش را خوب انجا... نداد ن...ی توانی تخفیف بگیری. با فلان خان... چرا ص...ی...ی شدی که فردا اگر حقت را خورد رودرواسی باعث شود نتواند اعتراض کنی؟ چرا به ه...کارت گفتی بغل کردن کودک و گذاشتن او در ...هد کودک خسته ات کرده است!!!

شاید اینها به نظر ...وضوعات کوچکی باشند که بعضی با خود فکر کنند اه...یت خواندن ندارد. ا...ا به نظر ...ن خلق و خوی ...ا ایرانیهای درون وطنی را نشان ...ی دهد....ن که در ایران زندگی ...ی کن... با توجه به روحیات ...رد... در ...ترو در خیابانها ، بی...ارستانها ، پارکها ودر ...حیط کار و غیره به این نتیجه رسیده ا... که با خوشبختی خیلی فاصله داری....اگر ...شروطه به ...وفقیت نرسید، اگر رضا شاه خیلی از کارها ...ثل برداشتن حجاب خان...ها را به زور انجا... داد ؛ اگر الآن سایه استبداد نعلین بر سر ...ا سنگینی ...ی کند به خاطر این است که چنین ...رد...ی داری....بهتر است خود...ان را گول نزنی...


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

 

من از یاد روزگار و دنیا رفته ام

چون قایقی  به ساحل نشسته ام

گر خدایی باشد وای و صد وای

سالهاست از یاد او هم رفته ام

شوق پرواز دارم ولیکن چون شود

 من مرغکی  پر و بال شکسته ام

بر خوان گیتی میهمانم لیکن چه سود

بر سر این خوان با دست و پای بسته ام

از همه دنیا زشت و زیبا خسته ام

خوش آن روزی که بار سفر را بسته ام

از آن همه رنج و تألم بی گمان رسته ام

با آن جان که  هرگز نبود شیرین

الوداع و الوداع و الوداع را گفته ام

لب از شکوه دنیا بر هم نهاده ام

چشم خود بر ناکامیهای دنیا بسته ام

هر چه دلت خواهد بگو اما نگو

روزهاست از یاد تو هم رفته ام

این شعر گونه را به عزیزترین دوستم مهرداد تقدیم می کنم


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

کی نوبت من می رسد؟

 سیستم خانوادگی خانواده هایی که دارای یک عضو معتاد هستند ، دچار اختلال می شود.بعضی از محققین بر این باور هستند که افراد غیر معتادی که در یک خانواده معتاد زندگی می کنند به یک جور سازگاری دست می زنند که به آن هم وابستگی می گویند.بر سر اینکه آیا می توان اصلاً کسی را هم وابسته نامید یا خیر اختلاف نظر وجود دارد.شخصی که هم وابسته شده است؛ به خاطر جوّ خانوادگی سعی می کند نیاز های خود را به خاطر دیگران سرکوب کند.می گویند 95 درصد از افراد به نوعی دچار هم وابستگی هستند. شاید بتوان آن را نوعی نرم به حساب آورد.

اما فراموش کردن خود به خاطر دیگران خوب است؟

من در ایران هیچ وقت به خاطر مشکلات زندگیم به یک مشاور مراجعه نکرده ام. نمی دانم وقتی زنی با شوهرش به بن بست می رسد و همه اتفاق نظر دارند که باید به این ازدواج پایان داد؛ چگونه مشاور به چنین زنی کمک می کند.اما آنچه در دور وبرم می بینم این است که اکثر مردم وقتی می فهمند ذوجی دارای فرزند هستند؛ تأکید می کنند که باید به خاطر بچه هایت به زندگی ادامه دهی.هیچ وقت فکر نمی کنند که بچه ها در محیطی که هر دو والد هستند اما همیشه دعوا و سر و صدا وجود دارد ؛از زندگی لذت نمی برند. شاید آنها هم ترجیح دهند که فقط با یک والد زندگی کنند ، اما زندگی بدون دغدغه ای داشته باشند.

در آمریکا مشاوران شخصیت کسی را که نیازها و امیدها و آرزوهای خودش را زیر پا می گذارد، یک شخصیت مختل شده می دانند. آنها به او کمک می کنند تا بفهمد که به عنوان یک انسان حق دارد به نیازهای خود هم فکر کند.اما در ایران قضیه عکس این مطلب است. باور مردم بر این است که زن خوب زن بساز است. زنی است که در خانه تحقیر شود، شهروند نادیده باشد، گاهی خشونت را تحمل کند، اما به خاطر آینده ی بچه هایش تحمل کند.چنین زنی نمونه یک مادر فداکار است.مادری که تمام جوانی خود را فدای آینده بچه هایش می کند.در حالی که شواهد نشان می دهند کودکانی که در چنین خانواده ای بزرگ می شوند ، چون نقشهایی را که باید در یک زندگی عادی یاد بگیرند و ایفا کنند، هرگز یاد نمی گیرند، آنها نیز دچار اختلال شخصیتی می شوند.به عبارتی شخصیتی که در یک خانواده معتاد شکل می گیرد یک شخصیت ناقص است.بنابراین همسران معتادین بیهوده خیال می کنند که نقش یک مادر فداکار را ایفا می کنند. چون هم خودشان را نادیده گرفته اند، و هم اینکه ارزش ماندنشان بیشتر از جدائیشان نبوده است.البته جدائی هم باز عوارضی برای بچه ها بوجود خواهد آورد . اما به گمان من بدتر از زندگی پر از جدال با پدر و مادر بیولوژیکی نخواهد بود.

فقط مادران ایرانی نیستند که نیازهای خود را به خاطر کودکانشان سرکوب می کنند.در همه جای دنیا مادران  آمال و آرزوهای خود را زیر پا می گذارند. اما این یک فضیلت نیست.این تصمیمی است که مادر در عین درماندگی می گیرد. تعقل در آن نقشی ندارد. وقتی به یک زندگی پر از جدال فکر می کنیم می بینیم که تمام اعضای خانواده در رنج هستند. اما اگر مادر نخواهد فداکار باشد ، حداقل یک نفر از این منجلاب رهائی می یابد؛آن هم خود اوست.چون کودکان به هرحال در رنج خواهند بود چه در این زندگی پر از جدال و چه در صورت جدا شدن پدر و مادر.البته مادر هم کاملاً به آسایش نمی رسد. چون حضانت بچه ها در ایران به عهده پدر است.یا اگر مادری بخواهد از بچه هایش نگهداری کند، با هزاران مشکل روبرو خواهد شد. اما باز هم این مشکلات به یک زندگی پر قیل و قال و خالی از احساس ارجحیت دارند.

به عنوان یک مادر فکر می کنم که باید روزی هم نوبت من برای بهره بردن از زندگی برسد. کودکم شاید بتواند در آینده با دیدی باز اقدام به ازدواج کند و از یک زندگی خوب بهره ببرد. اما اگر من بسوزم و بسازم کی نوبت من می رسد؟ کی میرسد زمانی که دنیا به روی زنی که شوهری معتاد داشته لبخند بزند؟ کی می رسد زمانی که دغدغه فقری که او مسببش هست ، روحش را آزار ندهد؟ کی می رسد زمانی که برای خودش ، به خاطر آرزوهایش زندگی کند؟

وقتی کتاب substance abuse  نوشته گری ال فیشر و توماس هریسون را خواندم . در بخشی که به هم وابستگی اختصاص یافته بود؛ ماجرای زنی را خواندم که شوهری معتاد داشت.همیشه در خانواده مشاجره وجود داشت.بچه ها هیچ وقت رنگ آسایش نمی دیدند.از آنجا که آن زن از تنهائی خود می ترسید، سازش با شوهرش را به خاطر وجود بچه هایش و به خاطر اینکه شوهرش به او نیاز داشت توجیه می کرد.اما مشاوران به او گفتند که نباید آرزوهای و نیازهای خودش را فراموش کند.پس از چند جلسه مشاوره زن برای طلاق تصمیم قطعی می گیرد و پس از مدتی به مشاوران زنگ می زند و می گوید که حالا یک زندگی راحت را بدون شوهرش تجربه می کند.

اما این فرهنگ در کشور ما وجود ندارد.وقتی کسی از دردت می فهمد، اول می گوید باید به بچه هایت هم فکر کنی.بگذار بچه هایت بزرگ شوند بعداً جدا شو.بچه ها که بزرگ شدند ، جوانی کدام زن بر می گردد؟من فکر می کنم اگر انسان کمی هم خود خواه باشد ، آدم بدی نیست.مادری هم که خودش را فراموش می کند به بچه هایش خدمت نمی کند.کمی فکر کنیم شاید  صفتهایی را که به عنوان صفتهای اخلاقی می شناسیم ، نیاز به شستشو و بازتعریف داشته باشند.


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

 

از روزی که وبلاگ حرفهای تنهایی را باز کردم ؛ در مورد فرهنگ ایرانیها نوشتم.فکر می کنم اسم وبلاگم مناسبتی با محتوی آن نداشته باشد. علتش این است که در ابتدا می خواستم در اینجا حرفهایی را بنویسم که فقط در تنهایی خودم وجود داشتند. بعد دلم  خواست چیزهایی را که در اجتماع می بینم و ناراحتم می کند در جایی بنویسم تا دوستانی  که سالهاست از ایران دور هستند ، بدانند فرهنگ ما ایرانیهای درون وطنی چگونه است.از طرفی شاید روزی این وبلاگ ناشناخته خوانندگانی پیدا کند و این مطالب برایشان جالب باشد. اما در اولین فرصت که یک نام  مناسب به ذهنم خطور کند ، نام این وبلاگ را عوض می کنم  

بگذریم

به یک آموزشگاه کامپیوتر رفتم تا زبان اوراکل را یاد بگیرم. درآنجا گفتند که پیش از اوراکل ابتدا باید پیش زمینه ای در مورد پایگاه داده ها بدانید و گرنه اوراکل برایتان بسیار مشکل خواهد بود.به پیشنهاد مشاور آموزشگاه در کلاس مایکروسافت و لینوکس ثبت نام کردم(پیشنهاد می کنم کسانی که لینوکس را بلد نیستند هر چه زودتر آن را یاد بگیرند. مطمئن باشید که پشیمان نمی شوید.)

آنچه در اینجا می خواهم بیان کنم در رابطه با این جماعت ایرانی است که اگر با آنها راه نیایی ، دوستی و دشمنی آنها به هیچ وجه معلوم نیست.

در یکی از جلسات لینوکس استاد از من خواستند که برای بچه های لینوکس که در مایکروسافت  ثبت نام نکرده اند ، کمی در مورد مفاهیم اولیه که دانستن آنها به درک لینوکس کمک می کرد توضیح دهم.

من خیلی با وقار درس را توضیح دادم. اصلاً به سمتی که پسر ها بودند نگاه نکردم. هر وقت سرم را بالا می گرفتم فقط به دخترها نگاه می کردم.اما نمی دانم یکی از پسرها  چرا در مورد من به اشتباه افتاده بود. کلاس که تمام شد، دیدم یکی از بچه های کلاس مرا با نام خانوادگیم صدا می زند.وقتی به من رسید سعی کرد سر صحبت را با من باز کند. من اصلاً تحویلش نگرفتم.او که متوجه شد اشتباه گرفته است، راهش را گرفت و رفت.

جلسه بعد چند دقیقه ای دیر رسیدم.استاد محترم لطف کردند و صبر کردند تا من برسم.وقتی کلاس تمام شد؛ همان پسر دوباره مرا صدا کرد و اینبار خواست به بهانه جزوه سر صحبت را با من باز کند.یک دفعه یکی از دخترها از راه رسید و به آن پسر گفت . به به! از خانم ..... جزوه هم می خواهید و اینقدر غیبتش را کردید.

فهمیدم که پیش از آمدن من به کلاس این پسر پر رو پشت سر من حرف زده است. اما چه جالب بود. پسر جا خورد .اصلاً نمی دانست چه بگوید. فقط سکوت کرد.

خوب شاید این چند خط هم بتواند معرف یک دسته از ایرانیها باشد.اما واقعاً پیدا کردن جماعتی که قلبشان و زبانشان مثل هم باشد ، بسیار مشکل است.

واقعاً که عجب جماعتی هستیم.


Comments ( 2 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

می گویند جمع دو چیز متضاد امکان پذیر نیست.پس چرا من به تو نزدیکم اما تو از من دوری؟


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
11/30/2005 - شپش

هنوز چنین هستیم و چنان

می نویسم تا بعدها کس نگوید در سال فلان؛ ما چنین بودیم و چنان.راستش در گذشته فکر می کردم عیب و ایراداتی که در اجتماع می بینم ؛ مختص شهر من است.می گفتم شاید پایتخت نشینها جور دیگری باشند.اما بعدها فهمیدم که همه جای ایران آسمان یک رنگ است.در تهران رنگ بدتری دارد.شهروندان تهرانی هم که پایتخت نشین هستند ، چیزی از ده کوره های شهرهای دورافتاده کم ندارند.از رعایت نکردن مقررات راهنمائی و رانندگی گرفته تا رعایت نکات بهداشتی و همینطور فضولی کردن در زندگی دیگران.برنامه هایی که به صورت طنز از رادیو، صبح های جمعه پخش می شود خود بیانگر این است که هنرمندان ما تازه در حال یاد دادن چه مفاهیم پیش پا افتاده ای به این ملت هستند.راستش را بخواهید ایران ما مثل یک روستای بزرگ است.

چند روز اخیر چیزهایی دیدم که اصلاً باورش برایم مشکل بود. نمی توانستم باور کنم که در قرن بیست و یکم وضعیت بهداشت در بعضی جاها اینقدر بد باشد.

سفری از سمت تهران و کرج به سمت شمال کشور داشتم.در کرج جلوی یک سوپر مارکتی روی زمین چیزی شبیه به نبات دیدم.در حدود 10 کیلو بود.از صاحب مغازه که دم در ایستاده بود؛ پرسیدم که این چیست؟گفت این سنگ نمک است.تا حالا نمک به این شکلی ندیده بودم.گفتم خوب چرا آن را روی زمین گذاشته ای؟ گفت : کجا بگذارم بگذارم توی هوا؟ خوب روی زمین گذاشتم. چیه مگه؟گفتم خوب میکرب می گیرد. گفت بنده خدا حوصله داری ها. میکرب کجا بود.حتی یک پلاستیک هم زیر این سنگ نمک که به گفته فروشنده برای ریختن در برنج کاربرد داشت؛ نگذاشته بود.در هیچ کجای شیراز چنین جای زشتی ندیده بودم.در وسط خیابان کوهی از آشغال ریخته بود.حال آدم از دیدن چنین صحنه هایی زیرو ور می شد.تازه در شهری که فقط 25 کیلومتر با پایتخت فاصله دارد ، هنوز بعضی از جاها لوله کشی گاز ندارند.مثل 100 سال پیش مردم از چراغ نفتی استفاده می کنند.

پس از کرج به قائمشهر رفتم.در آنجا بیمار شدم. در کنار داروخانه خانمی یک قوطی به من نشان داد و گفت: این را بخوان ببین چه چیزی رویش نوشته است. دیدم بر روی آن نوشته است داروی ضد پارازیت خارجی؛ ضد شپش.گفتم خانم شما این دارو را برای چه می خواهی؟ گفت یکی از همسایه ها گفت میروی خرید این دارو را از داروخانه بگیر.قبلاً هم یکبار دیگر برایش گرفته ام . چون پیر زن است و ناتوان.

خلاصه اینکه در طول این سفر سه روزه خیلی مأیوس شدم که هنوز مسائل پیش پا افتاده در کشور ما رعایت نمی شود.با این حساب فردا اگر کسی بگوید در فلان گوشه ایران طاعون آمده است، من اصلاً متعجب نمی شوم!


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

چون زورقی شکسته به دست امواج بی رحم سرنوشت اسیر گشته ام.بر ظلمت شبم ستاره ای نمی درخشد ، و بر اتش امیال بگور رفته ام قطره آبی طراوت نمی بخشد.روح زخم خورده ام دیگر طاقت امواج را ندارد.زندگی برایم به جز محنت سرایی بیش نیست.ساحل آرامی در پیش رویم نیست.همه هر چی هست، سیاهی هست و تباهی.

چیست این زندگی جز بار تن کشیدن؟چیست جز حسرت مدام خوردن؟چیست این زندگی جز ضجه زدن بر مرگ آرزوها؟چرا این عمر وبال گردن من است؟به چه ذوقی به چه شوقی امروزم را دیروز کنم؟یکی به من بگوید بهار چه رنگی دارد. یکی به من بگوید بوئیدن معشوق چه ذوقی دارد.

به جز رنگ تو ،همه چیز در دنیا برایم زشت و بد رنگ است.لحظه لحظه عمرم در تمنای تو می گذرد.دلم می خواست  لحظه های خاکستری و بی تپش عمر مرا با حضور خود به دنیای شور و ولوله می بردی.دلم می خواست وقتی که غم در خانه ام را می کوفت؛ یاد شیرین تو در را به رویش نمی گشود.وقتی زخمهای قلبم آزارم میدهند، دلم میخواست دست نوازش تو را بر جان خسته ام حس کنم.افسوس که تو حتی به خوابم هم نمی آیی

تو که هیچ وقت نمی آیی.اگر روزی به خوابم بیایی، زیر پایت گل اطلسی می ریزم.اما نه !نمی خواهم عطر گلهای اطلسی با عطر تن تو تداخل کند.می خواهم همه هر چی هستی حست کنم. ببویمت. ببوسمت. بگویم دوستت دارم.وقتی به رؤیایم پا می گذاری دلم می خواهد فقط مال خودم باشی.چون فقط در رویا می توانم ترا حس کنم.رؤیا و خیالت برای من، اما در واقعیت مال هر کسی که دوستش داری.برایم ترانه بخوان. ترانه ای که دوست داری.بعد بگذار که سرم را روی شانه هایت بگذارم.بگو به خوابم که آمدی چگونه مرا در خود حل می کنی؟بگو برایم چه قصه هایی تعریف می کنی؟به خوابم بیا و برایم از هر چه دوست داری بگو.من هم وقتی تو آمدی در را به روی گذشته و آینده می بندم.نمی خواهم به خلوت من و تو به جز نور چیز دیگری رخنه کند.به خوابم که آمدی خندان بیا.تنها لبخندت را نمی خواهم. باید صدای خنده تو درفضای خانه ام پر شود.به خوابم بیا و مرا در بیکران نیاز خود قوطه ور کن. اتش نیازم را با طراوت نگاهت فرو بنشان.گاهی هم بگو که دوستم داری.وقتی که آمدی بگو که برای همیشه می مانی.دستانت را روی صورتم بگذار تا خوب حست کنم.بعداً برایت می گویم که چون کهنه شرابی مستم کرده ای.برایت می گویم که از زمان حضورت انگار که صد بار خوشبخت زندگی کرده ام.آغوشت را هم می خواهم. می خواهم تنگ در آغوشت بگیرم.وقتی که بخوابم بیایی و آروزیم را برآورده کنی؛ برایت می گویم که حالا برای تفسیر دنیا فقط یک واژه دارم. مهرداد و بس


Comments ( 5 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
9/6/2005 - - " - -!

ی - "ی -ی ی -!

´ -ی ". ?- ی - ی - ´ی-" -- -ϡ -ی ی "ییی " ´ "یی - - ?´ ی - ´ ی ´.-"ی ?´ ی ?- " - . ´ -ی "-? - ".? ? ی - "ی- "-? - ی -ی - ´. ´- - "? ?- - - - " ".- ? ´ - ? ی -ی ی - ´ ´ی "ی ?´ی"ی -ی - -"´ ´.- ی "ی - - "? ?- ی - -ی ?" " ی ´ی ´- ´ ".ی ´ی ?ی ´´ی -ی ی - -"´ ی" ´ی ی ´- ´ " "ی- " -.ی " ?ی ´´ی ´ ی?? ی " -"´ ی ´ - ی ´- ی ´. ?- -"´ "?ی ی - - " -"´ "?ی ی - ی ?" ی".-" ´ی ?ی ´- ´-?ی " " - "ی ی - ´- ی . ی ´- - - ی ´-ی ی?- ´ی ´ ?-ی ´ ی - ".

ی ´- ی " "ی ی "ی" ݘ- ی ?ی ´یی - ی - "ی ?-- -. ی - ی -ی ´- ?--ϡ ی " ی ی ی ی -ی ´- - " - "ی - ´ی ی ´ی ی ی ی ?-.

- -" " ´ " ´- ی ی ´- ی -ی ?ی . ´-?ی -ی - - ´- ´ 100 "- ? -ی ی .یی " ی -ی ?ی- - ´ "ʡ ´-?ی ی " ?ی -ی ?´ ?´.

ی -ی ´ی-" - ی " ? ":" ی - "ی -ی ی -! ?- " ی -ی ی"

? ی ی ی´ ی ی " " ?- ی ?ی-ی " ی ی " " - ی - - - - ی" ´ ´ی-" "ی Ș-ی.

ی " ? " ´ی-" ی? ?ی " ی ی ´ -ϡ ´ - ی ی - -ی - ی یی ? ی " ´-?ی ´- " " ϡ ی-ی ی ?ی " ی - ی ´.´ - -? -ی " " "? ی ?--ی ی " " "´ - ´.


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

چطوری مربی کامپیوتر در بسیج شدم

سال چهارم دبیرستان بودم که به خاطر فرار از خانواده ای که تفکرات و فرهنگشان را دوست نداشنم تن به ازدواج دادم.ازدواجی که در همان ماه اول پشیمان شدم. به عبارتی از چاله درآمدم و به چاه افتادم.به فراز و نشیبهایی که در این زندگی نکبت بار پشت سر گذاشتم کاری ندارم.شوهرم  اگر معتاد بود و تا پاسی از شب با دوستانش خوش بود، اما قلب بسیار مهربانی داشت.هیچ وقت جلوی پیشرفت مرا نگرفت. برادرم موقع عقد به او گفت چون خواهرم دختر با استعدادی است باید در شرایط ضمن عقد اجازه تحصیل او تا هر موقع که دوست داشته باشد، قید شود.شوهرم هم کتباً نوشت که من تا هر مقطعی که می توانم آزادم که ادامه تحصیل بدهم.خلاصه در خانه شوهر دیپلم را گرفتم. پس از چند سال فاصله از تحصیل، برای دانشگاه درس خواندم. یک سال در رشته مامایی و زبان فرانسه قبول شدم اما به خاطر نداشتن بضاعت مالی ثبت نام نکردم. سال بعد هم در دانشگاه سراسری و هم در دانشگاه آزاد در رشته زبان انگلیسی قبول شدم.اما دانشگاه سراسری رتبه من به شهر شیراز نمی خورد. بنابراین دانشگاه آزاد که در شهر خودم بود ثبت نام کردم.پس از دانشگاه هم در امتحان جهاد دانشگاهی شرکت کردم و در رشته کامپیوتر تحت نظام دانشگاهی به ادامه تحصیل پرداختم.در ضمن اینکه کامپیوتر می خواندم برای اینکه محاوره انگلیسی من پیشرفت کند،به یک آموزشگاه زبان رفتم و چون لیسانس زبان داشتم سه ترم بیشتر در زبانکده نخواندم که دیپلم محاوره زبان را هم  گرفتم. پس از آن هم در امتحان راهنمایان جهانگردی شرکت کردم و قبول شدم. این دوره را هم پس از 6 ماه طی کردم.در خبرگزاری ایسنا هم مدتی به صورت افتخاری کار کردم و مثل اینکه استعدادم در این رشته بیشتر از بقیه رشته ها بود خیلی زود پیشرفت کردم.به حدی که سردبیرمان می گفت اگر در شهر شیراز 15 خبرنگار خوب باشد تو از 12 نفر آنها بهتری.اما با این همه مدرک که دور خودم جمع کرده بودم ، نمی توانستم هیچ جا کار پیدا کنم.هر جا که می رفتم می گفتند این فرم را پر کنید ، بعداً به شما زنگ می زنیم.هیچ وقت هم زنگ خانه برای رفتن به محل کار به صدا در نمی آمد.بعداً فهمیدم که کارفرما ها از زن متأهل خوششان نمی آید.البته ناگفته نماند یک بار در امتحان کانون زبان امتحان دادم اما رد شدم .مدیر کانون آقای پور علی مرا می شناخت. چون مدیر زبان کده ای هم که من در آنجا دیپلم محاوره هم گرفته بودم بود.وقتی که دید در امتحان دبیری کانون زبان رد شدم ، به من گفت : تو وضعیت زبانت خیلی خوب است حیف است که تدریس نکنی. مطمئنم اگر کمی مطالعه داشته باشی در امتحان بعدی کانون قبول می شوی.اما راستش از حرفه دبیری زبان خوشم نمی آمد.چون قدرت بیان دانسته های خود را نداشتم.در امتحان حق التدریس آموزش و پرورش شرکت کردم و قبول شدم. اما موقع ابلاغ حکم ، به همه کسانی که در امتحان پذیرفته شده بودند، گفتند که نیروی رسمی برایمان رسیده است، دیگر به شما نیازی نداریم. به شما نامه می دهیم بروید به نواحی دیگر شاید سند قبولی خود را ببرید ، شما را بپذیرند. خلاصه با کلی دوندگی یکی از نواحی گفت : برای شهر شیراز به حق التدریس نیاز نداریم. بروید به خرامه.رفتیم خرامه گفتند فقط برای روستاهایمان به معلم نیاز داریم. به یکی از روستاهای دور افتاده خرامه رفتم. تمام پول حق التدریس را باید برای کرایه از شیراز تا روستای دور افتاده خرامه صرف می کردم. به اضافه اینکه برای اینکه به موقع سر کلاس حاضر باشم باید صبح ساعت 5 از خانه بیرون می زدم.خیابان خلوت بود و خیلی می ترسیدم.خلاصه اینکه نه به دبیری علاقه داشتم و نه این حقوق کم و شرایط سخت را می توانستم تحمل کنم.این بود که هرگز به سراغ حرفه دبیری نرفتم.راستش چون اولین تجربه آموزشی من با کسانی بود که می خواستند برای شب امتحان آماده شوند؛ از تدریس زده شده بودم.روزی نبود که روزنامه نخرم .هفته ای نبود که سراغ محلی که در آگاهی روزنامه اعلام شده بود و شخصی آشنا به زبان و کامپیوتر می خواست ، نرفته باشم.چند بار با آژانسها مسافر بری  برای راهنمای تور همکاری کردم. اما چون مستأجر بودم و مرتب آدرسم عوض می شد و موبایل هم نداشتم، نمی توانستم همکاری مداوم داشته باشم.در چند جا که از من مصاحبه گرفتند ؛ می گفتند که تا حالا کسی را نداشتیم که شرایط شما را داشته باشد. اما باز هم خبری از زنگ زدن نبود.شاید باور نکنید ! یک بار در هنگام غروب بود که به یکی از آدرسهایی که در روزنامه بود مراجعه کردم، کارفرما گفت : شما هیچ عیبی ندارید به جز اینکه متأهل هستید! در یک جای دیگر که از من تست خبرنگاری گرفتند، گفتند شما را پذیرفتیم. روز شنبه به شما زنگ می زنیم که برای بستن قرار داد بیایید اینجا. اما هرگز زنگ نزدند.بعداً که علت را از سردبیر ایسنا جویا شدم، گفت من صلاح نمی دانم که شما در آن روزنامه کار کنید.گفت ما نیرو کم داریم . دوست دارم که شما از این به بعد افتخاری کار نکنید و یکی از همکاران دائمی ما باشید. اما آقای اکبری رئیس جهاد دانشگاهی گفته است که ما بودجه نداریم و نمی توانیم نیروی جدید بگیریم(البته آقای اکبری بعد ها به خاطر اینکه مانتوی من کوتاه بود، از سردبیر ایسنا خواسته بود که کارت خبرنگاری مرا از من بگیرند.)اما مدیر مسئول روزنامه ای که تو را پذیرفته به صورت علنی گفته است که ما به یک خبر نگار لق و سبک احتیاج داریم. به یک نفر که ج... باشد و با خوابیدن زیر پای این و آن برای ما رپرتاژ جمع کند.روز اول که به دفتر روزنامه رفتم با مانتوی کوتاه و آرایش کرده رفته بودم. روز دوم با مانتوی بلند و بدون آرایش رفتم. خودم به وضوح تفاوت نحوه رفتار این مدیر مسئول روزنامه را درک کرده بودم. اما هرگز در خیالم هم نمی گنجید که مدیر مسئول یک روزنامه تا این حد پر رو باشد.

یک روز به یک کافی نت مراجعه کردم و گفتم که من معادل فوق دیپلم کامپیوتر دارم.لیسان زبان هم دارم. پروژه پایان تحصیل رشته کامپیوتر من در ارتباط با اینترنت است.این مدیر کافی نت که دید من مثل آچار فرانسه هستم از من خوشش آمد. قبول کرد که در آنجا کار کنم.روزهای اول فکر می کردم بر بال فرشته ها  قرار دارم که چنین کارفرمایی دارم. خیلی با او صمیمی شدم. دیگر احساس کارفرما و کارمند بین ما وجود نداشت.بعداً فهمیدم که بسیاری از مردان ایرانی ظرفیت اینکه با آنها باز برخورد کنی ندارند.موقع بیکاری وقتی وارد چت می شدم ، حسودی می کرد.می گفت در اینترنت با دوستان اینترنتی خود چه حرفی می زنی که  من نمی توانم جای آنها را برای تو بگیرم.یک روز هم حرفی زد که باعث شد از او متنفر بشوم.هرگز نمی توانستم به شوهرم بگویم که آقای ن که من این همه از او تعریف کرده بودم مرد بسیار هیزی بوده است. این بود که یک بار داد زدن او را بهانه کردم و بی خبر وقتی برادرش برای سرکشی به کافی نت آمد ، همه چیز را به او سپردم و  وسایلم را جمع کردم و رفتم.

این بار من به روزنامه آگهی دادم.تلفن پشت تلفن بود که زنگ می خورد.بعضی از کسانی که زنگ می زدند، کارفرما نبودند. زنگ می زدند و می گفتند، ما از اینکه دیدیم یک زن این همه مدرک دارد و بیکار است ، متاسف شدیم.زنگ زدیم که به شما به خاطر این همه پشتکارتان تبریک بگوئیم.شما متأهلید یا مجرد. خوش به حال همسرتان که زنی مثل شما دارد. بعضی ها هم که متوجه شده بودند شماره تلفن متعلق به یک زن است، زنگ می زدند و حرف های بی سر و ته می زدند.یکی از کسانی که زنگ زده بود ، از چاق بودن یا لاغربودن من پرسش می کرد!!

تا اینکه یک نفر که محتاج یک نفر بود که کافی نت راه بیندازد زنگ زد.وقتی دید که با تمام کارهای اینترنتی آشنا هستم؛ گفت از فردا بیا سر کار. راه اندازی کافی نت با تو. هزینه کامپیوتر و برق و .. با من . هر چه این وسط زیاد آمد با هم شریکیم.صاحب این کافی نت مرد چشم پاکی بود و تقریباً هم سن و سال خودم بود. خوشحال بودم که این کارفرما مرد هیزی نیست.اما او بدیهای دیگری داشت.او از من قول گرفت که تا موقعیکه از کافی نت در آمدی کسب نکردیم طلب پول نکنم.من هم قبول کردم. اینترنت را به او یاد دادم، به محض اینکه چت زدن یاد گرفت، از صبح تا شب فقط وقت خود را با چت زدن هدر می داد.اصلاً برای کافی نت تبلیغ نمی کرد. دریک سالی که آنجا بودم تنها تابلوی تبلیغ که افتاده بود، هرگز نصب نشد. تراکت ها تا روز آخر پخش نشدند و در نتیجه کافی نت رونق نگرفت.برای کافی نت اینترنت ساعتی گرفت. موقعیکه مشتری نبود، اینترنت برای خودمان نداشتیم.وقتی خودش نمی خواست چت بزند ، اینترنت وصل نبود. یک روز هر چه خواهش کردم و گفتم اجازه بدهید من ربع ساعت وصل بشوم و مطلب خواندنی بیاورم بعد قطع کنم قبول نکرد.از بیکاری داشتم کلافه می شدم.نزدیک عصر بود که یک مشتری آمد. خوشحال شدم که به واسطه این مشتری اینترنت وصل می شود و من کمی به مطالعه می پردازم. یکی از آشنایان را که در کافی نت قبلی با او آشنا شده بودم برای کارهای سیم کشی به آنجا آورده بودم.هیچ سمت رسمی در آنجا نداشت.او در پشت یک کامپیوتر نشسته بود، من در پشت یک کامپیوتر دیگر. و مشتری هم یکی دیگر از کامپیوترها را اشغال کرده بود.خودش هم پشت سرور نشسته بود.در این موقع که ده دقیقه بیشتر از وصل شدن به اینترنت نگذشته بود، دختر بچه 8 ساله ای وارد شد. این دختر بچه هر از گاهی به آنجا می آمد و موقعیکه مشتری نداشتیم با کامپیوتر بازی می کرد.همینکه این دختر بچه آمد به من گفت بلند شو که این بچه با کامپیوتر بازی کند. خیلی به من برخورد.دوباره از اینجا هم تمام وسایلم را جمع کردم و رفتم.حتی یک قران هم برای این یک سال کار نصیبم نشد.

باز هم خانه نشین شدم.محیط خانه رنجم می داد.خیلی دلم می خواست شاغل بودم و از توانائیهایم بهره می گرفتم.با خیاطی، شیرینی پزی، آرایشگری، گلدوزی و مهره بافی هم آشنا بودم. اما کسر شأنم می شد که با این همه مدرک  از این راهها کسب در آمد کنم. دلم می خواست روی پای خودم بایستم. دلم می خواست استقلال مالی داشته باشم.دلم می خواست آنقدر از نظر مالی بی نیاز باشم تا مجبور نباشم با یک مرد معتاد زندگی کنم. اما برایم میسر نمی شد.

تا اینکه یک بار یکی از همکاران خبرنگار زنگ زد و گفت حزب اسلامی کار به یک نفر احتیاج دارد که هم انگلیسی بلد باشد و هم اینترنت، من شما را معرفی کرده ام.خلاصه به حزب اسلامی کار رفتم و برای آقای حاجات نیا که  معاون مدیر کل اداره کار و امور اجتماعی استان فارس بود در اینترنت شروع به تحقیق کردم.تحقیقهای خود را ترجمه و تایپ می کردم. از آنجا که با کار خبرنگاری آشنا بودم، خبرهای سایتش را ویرایش می کردم. گزارشهای را به صورت خبری تنظیم می کردم. بریده روزنامه ها را که شرحی از مصاحبات ایشان در آن بود در برد می چسباندم. در دو شیفت صبح و عصر کار می کردم؛فقط ماهی 50 هزار تومان به من می داد. من هم این میزان دستمزد را یک نوع توهین به خودم می دانستم. چون نظافت چی بیمارستان برای فقط یک شیفت کار کردن 50 هزار تومان می گرفت.حالامعاون مدیر کل اداره کار و امور اجتماعی استان فارس که هر کس از کارفرمای خود گله داشت باید به او مراجعه می کرد ، فقط 50 هزار تومان به یک لیسانس می داد که کار چند نفر را هم برایش انجام می داد.

یاس و درماندگی همه وجودم را گرفته بود. با خود گفتم بهتر است وارد بسیج بشوم. شاید از این طریق کاری پیدا کنم.در سالهای گذشته از بسیج خواسته بودم که به رایگان برای کلاس تابستانه با آنها همکاری کنم. اما نپذیرفتند. این بار وارد بسیج شدم. طرح معرفت و طرح آموزش نظامی مقدماتی را پشت سر گذاشتم. از آنها خواستم کلاسهای کامپیوتر  و زبان را به من بسپارند.در خواست من پذیرفته شد.اما کلاسهای زبان را به کس دیگری دادند.روزی که می خواستند کلاس را به من واگذار کنند، خیلی جالب بود. به من گفتند کلاسها در مسجد تشکیل می شود.باید در همه مدت تابستان قرص ضد حاملگی بخوری تا پریود نشوی. باید برای هر کدام از دانش آموزانت هم که پریود می شوند ، کلاس فوق العاده بگذاری.من هم قبول کردم. فقط لبخند کم رنگی بر روی لبانم نشست.

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

یک کمی مردم شناسی

آیا شما هرگز با چشم خود دیده اید که یک لات و لاابالی برای مردم قهرمان شود؟باورش سخت است. من امروز با چشم خود دیدم که لات ترین و لاابالی ترین مرد شهر ؛ برای مردم یک قهرمان شد.

نصراله نصیری مرد لاتی بود که نیروی انتظامی از دست او جان به لب شده بود.اینقدر این مرد شرور بود که همه از او وحشت داشتند.همانند قدیمها چندین نوچه داشت. وقتی یک لات در کتک زدن حریف خود در میماند نصیر را به مدد می طلبید.حتی اگر پسری به خواستگاری دختری می رفت و جواب رد از خانواده دختر می شنید ، نصیر به زور متوسل می شد و دختر و پسر را به وصال هم می رساند.

این پسر با چند نفر از دوستان خود که یک از یک اوباش تر بودند ، باندی تشکیل داده بودند و به هر گونه خلافی دست می زدند. از تجاوز گرفته تا راهزنی و چاقو زنی و قمه زنی.نمی دانم نام باند پلید خود را چه گذاشته بودند.

نیروی انتظامی چندین بار اعضای این باند را دستگیر کرد. یک بار یکی از اعضای این باند به نام افشین فهندژ تا مرز اعدام هم رفت.اما اینکه چگونه آزاد شد برایم روشن نیست.

پارسال در همین موقع در یکی از عملیاتهای خلاف با زدن تیری به نصیر آنها را دستگیر کردند و برای اینکه برای مردم شهر عبرت شود ، آنها را در همه جای شهر شیراز گرداندند.شنیدم که عده زیادی به تماشای رسوایی این باند آمدند. کسی هم اعتراض نکرد که چرا با آبروی این جوانان خوش نام بازی می کنید. عده زیادی هم خوشحالی می کردند و می گفتند حقشان است. بگذار بالشان چیده شود.

سال گذشته برای خرید به میوه فروشی رفته بودم که دیدم یک مرد با مرد مغازه دار درباره نصیر صحبت می کند. او می گفت فایده کار این نیروی انتظامی چه بود؟ شما نمی دانید که نصیر در میدان تره بار چه قلدر بازیهایی در می آورد. جلوی بارها را می گیرد و می گوید این بار را باید به من بدهید. کسی هم جرأت جیک زدن ندارد.

مدتها بود که با خودم می گفتم مردم ما نسبت به گذشته فرق کرده اند. مردم ما دیگر به قهرمان نیاز ندارند. مردم ما خودشان می دانند چه چیزی انتخاب کنند.

اما فسوس که در یک خیال واهی بودم.

هفته پیش نصیر از طرف اوباشهایی که می خواستند نام خودشان مشهور تر از نصیر باشد به ضرب چند گلوله از پا در آمد.از لحظه مرگ نصیر داستان پردازیها در مورد او شروع شد.

وقتی می بینم هم خانه خودم هم از چنین اوباشهایی برای خود قهرمان ساخته بغض گلویم را می فشارد.در همه جای شیراز برای این مرد لات و بی سر و پا طبق درست کرده بودند.شاید دوستان خارج نشین من ندانند که طبق چیست.طبق یک اتاقک گردان تزئین شده است که عکس مرده ها را برای یک هفته درون آن می گذارند.و کنار آن نوار قرآن روشن می کنند و اسپند دود می کنند. نیروی انتظامی خواسته بود که این طبق ها را جمع کند. اما با مقاومت مردم روبرو شده بود.از بس از شوهرم تعریف و تمجید های بی خود در ارتباط با نصیر شنیدم ؛ به او گفتم در روز تشییع جنازه با تو خواهم آمد و با یکدیگر از نیروی انتظامی در مورد این شخص سؤال می کنیم تا بدانی که چگونه مردم ما از یک لات و بی سر و پا قهرمان می سازند.به گورستانی که قرار بود جسد نصیر در آن دفن شود رفتیم.از دیدن این همه جمعیت متعجب شدم. به راستی در همه عمر یک چنین تشییع جنازه ندیده بودم. فقط تشییع جنازه بنیان گذار جمهوری اسلامی را در مقیاس بزرگتر دیدم که از همه شهر ها رفته بودند. برای یک شهر و برای تشییع جنازه یک مرد شرور ؛ واقعاً جمعیت خیلی خیلی زیادی بود.

به کنار نیروی انتظامی رفتم.و گفتم من در گذشته خبر نگار بودم . هم به خاطر شم خبر نگاری و هم علاقه به مردم شناسی می خواهم بدانم نصیر چگونه آدمی بود که امروز برای مردم اینگونه قهرمان شده و در سرتاسر شیراز برای او طبق گذاشته اند.مأمور نیروی انتظامی گفت: نصیر انسان بسیار شروری بود که برای مردم لات الگو شده بود.با 70 میلیون وثیقه آزاد شده بود. آدم خوبی نبود. بارها و بارها توسط نیروی انتظامی دستگیر شده بود.حضور این همه نیروی انتظامی در اینجا به خاطر نوچه های اوباش همین مرد شرور می باشد.

می گفتند وقتی در یک جا دعوا بود و اسم نصیر در میان بود نیروی انتظامی می ترسید به انجا پا بگذارد. می گفتند نصیر یک تنه با 10 نفر حریف بود.می گفتند نصیر مرد بود.از ترس نصیر کسی جرأت نداشت به بچه های محل تو بگوید.یا فیلمهای داش مشتی قدیمی افتادم.

خوب ما کجای دنیا هستیم.قهرمانهای ما چگونه مردمی هستند؟ ره به کجا می بریم؟


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
6/30/2005 - شوره گير

شوره گیر معجزه گر

فصل تابستان است و گرما بیداد می کند. در بسیاری از شهرهای ایران هنوز کولرهای آبی قدیمی کاربرد دارند.سرویس کردن کولرها آنچنان راحت نیست.پاک کردن شوره های آب که از سال گذشته باقی مانده است زمان زیادی را می گیرد. اضافه بر اینکه شوره باعث می شود که عمر پوشالهای کولر کاهش پیدا کند.جاهای زیادی تبلیغ شوره گیر معجزه گر را دیدم.به یک فروشنده شوره گیر مراجعه کردم و خواستم که یکی از این شوره گیرها را ببینم.به راهنمای نصب که در داخل شوره گیر بود مراجعه کردم و دیدم که نوشته شوره گیر را در داخل سبد بگذارید و آن را داخل کولر قرار دهید و پس از نصب دستهای خود را با آب و صابون بشویید.قیمت شوره گیر هم هزار تومان بود.هر چه این  شوره گیر که شکل کروی داشت زیر و رو کردم دیدم چیزی به جز صابون نیست.پشت دستور راهنما هم نوشته حتماً دستهای خود را پس از نصب با آب و صابون بشوئید. یعنی یک وقت فکر نکنید اینها که شصت تومان بیشتر قیمت ندارند و ما آن را به شما هزار تومان می فروشیم، صابون است. اینها چیزهای خطرناکی هستند که باید برای آلوده نماندن دستهایتان ، پس از مصرف دستان خود را با صابون بشوئید. اما من فهمیدم که این دو چیز کروی ، چیزی به جز صابون نیست. هر چه شوهرم گفت خسیسی نکن بگذار شوره گیر بخریم شاید صابون نباشد، به حرفش گوش ندادم . گفتم باید در خانه امتحان کنم. اگر صابون نبود بعداً می آیم و شوره گیر معجزه گر می خرم.خلاصه ارزان ترین نوع صابون که صابون رختشویی است و 60 تومان بیشتر قیمت ندارد انتخاب کردم و آن را داخل یک سبد پلاستیکی کوچک گذاشتم و در داخل کولر گذاشتم.امروز که پس از یک ماه درب کولر را باز کردم از معجزه ای که صابون انجام داده بود متحیر شدم. تمام شوره ها دور صابون جمع شده بودند و کف کولر و پوشالهایش تمیز تمیز باقی مانده بود. کاری را که شوره گیر هزار تومانی انجام می داد با 60 تومان حل کردم.امیدوارم که تجربه من به درد شما هم بخورد.

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

دوستان خوب من

.دلم می خواست هر کاری می توانم برای شاد کردن دل دیگران بکنم. توی زندگی هر چقدر بد شانس بوده ام اما حداقل می توانم بگویم در داشتن دوستهای خوب، خوش شانس بوده ام.دوستانی دارم که در کار موسیقی و خوانندگی و طنز و داستان نویسی و ... هستند. آنها مرا به انجمن خودشان دعوت کردند.من هم به نوبه خود از هر کس که می توانستم دعوت کردم تا به جمع ما بپیوند.یکی از دوستان که وضع مالی خوبی دارد، با خرج خود مکانی را برای جلسات هر هفته ما تهیه کرده است. در این جلسه شاعران، طنز پردازان، خوانندگان و از مردم عادی بسیار حضور دارند.آنقدر جمعیت زیاد شده است که گنجایش همه ما را ندارد.اما در اینجا اصلاً قصد توضیح در مورد چگونگی جلسات ندارم.

هدف من از نوشتن این چند خط قدردانی از زحمت دوستان است. توی این گوشه دنیا خیلی از انسانها به دست فراموشی سپرده شده اند.انسانهایی که گاه با خود فکر می کنیم که درکی از شادی ندارند چون عقلشان ناقص است.اما دوستان مهربان من در پایان هر جلسه برنامه ای برای عصرهای جمعه می گذراند.هر جمعه به دیدار یک عده از فراموش شدگان می رویم.یک هفته به خانه سالمندان، هفته دیگر به دیدار عقب افتاده های ذهنی ، یک هفته هم به دیدار معلولین بهزیستی رفتیم. هر بار هم با کاروان شادی.همیشه در میان هنرمندان کسانی هستند که از وقت خود بدون هیچ چشمداشتی برای شاد کردن دل دیگران استفاده می کنند.این هفته به دیدار بیماران روانی رفتیم.اول زنهای بیمار را آوردند.همینکه صدای ارگ بلند شد تعداد زیادی از بیمارها بلند شدند و رقصیدند.چقدر صحنه جالبی بود.هر از گاهی یکی از آنها میکروفن را می گرفت و ترانه ای می خواند.همه سالن سراسر پر از شادی شده بود.در این میان یکی از دخترهایی که می رقصید، رقصش اصلاً به رقص دیوانه ها شباهت نداشت. خیلی زیبا می رقصید.وقتی با او صحبت کردیم ، متوجه شدیم که اصلاً دیوانه نیست، بلکه یک دختر فراریست.این دختر در شرح زندگی خود گفت: مادرم با یک جوان ارتباط برقرار کرد . پدرم که از این جریان اطلاع پیدا کرد ، آن جوان را کشت. مادرم هم فرار کرد و رفت. من هم به مادربزرگم سپرده شدم. به خاطر فشار زندگی چند بار از خانه فرار کردم. بار آخر مرا تحویل اینجا دادند و گفتند که دخترهای روانی فرار می کنند.

یکی دیگر از خانمها یک دستمال جلو دهانش گرفته بود و زیر لب چیزهایی می گفت. طول سالن را در تمام مدت قدم می زد. یک پاکت چیپس در دستش بود. یک چیپس می خورد و یکی در سطل آشغالی میریخت.این خانم به چشم یک معلم باز نشسته آشنا آمد.وقتی معلم اسم و فامیل دختر جوان را پرسید ، متوجه شد که حدسش اشتباه نیست.دختری که اکنون سر از تیمارستان در آورده است، روزی شاگردش بوده است. این دختر جوان گفت که پیش از بیماری دانشجوی سال یک حسابداری بوده است. حالا چرا کارش به اینجا کشیده است، معلوم نیست.یک ساعت و نیمی که سهم بیماران زن بود تمام شد.نوبت به مردها رسید. آنها هم تشنه یک لحظه شادی بودند. صدای ارگ که بلند شد،آنها هم شروع به رقصیدن کردند.یکی از آنها میکرفن خواست و وقتی به پشت میکروفن رفت خیلی قشنگ از صدای نوزادان تقلید کرد.یکی دیگر گفت من شعرهای طنزی دارم که شاید برایتان جالب باشد.رفت و چندین شعر آهنگران را  از محتوی جبهه و جنگ به بزم وافور و تریاک تغییر داده بود.طنز خیلی قشنگی بود. حاضرین از او خواستند که آن شعرها را دوباره بخواند . بیمار هم پذیرفت و برای دوم آن شعرهای طنز زیبا را خواند.یکی دیگر هم در گوشه ای قلم و کاغذ خواست تا نقاشی بکشد.یک چهره بسیار زیبا کشید.همه متعجب شده بودند که یک دیوانه که ظاهراً بیسواد بود این همه قشنگ نقاشی بکشد.البته  پس از تمام شدن نقاشی آن را خط خطی کرد.یکی دیگر از بیمارها میکرفن خواست و با زبان ترکی قشقایی ترانه ای بسیار غمگین خواند. نمی دانم چه می گفت. اما ترانه یک سوز عمیقی داشت.خلاصه اینکه  دوستان خوب من با این کارهای بشر دوستانه خود باعث شادی دلهایی شدند که شاید به جرأت بتوان گفت در زمره فراموش شدگان هستند. چه معلولین جسمی چه عقب افتاده های ذهنی و چه سالمندان و چه بیماران روانی.

به این وسیله از دوستانم آقای آبرومندی و آقای تشویری که برای من حکم پدر دارند و قلبی به وسعت دریا دارند و شاد کردن دل فراموش شدگان را یکی از کارهای زندگی خود قرار داده اند ، قدردانی می کنم.

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

تخت جمشید یادگار هزاره ها

ویرانه ای به شکل کشتی بی بادبان از دور هویداست.اینجا تخت جمشید است. جاییست که پس از سالیان سال که از ویرانیش می گذرد ، ایستاده است تا ما را با زبان بی زبانی خویش به جهانیان بشناساند.تخت جمشید مانده است تا ما به آنهایی که تصویر کولیها را به عنوان همه ایرانیها نشان می دهند و ما را ملتی بی فرهنگ می دانند ، بگوید که ما کولی و بی فرهنگ نیستیم. تخت جمشید ایستاده است تا بگوید اساس سازمان ملل در ابتدا در کشور ما گذاشته شده است. چرا که خشایار شاه در کتیبه ای که در دروازه ملل به سه زبان نگاشته است می گوید من اینجا را برای گرد آوری ملل ساخته ام.تخت جمشید ایستاده است تا به دنیا بگوید ایرانیان چگونه خوی مدارایی داشتند که هر کس با میل خویش هر چه در توان داشت پیشکش می کرد. یکی جام طلا یکی شلوار جوراب دار یکی ماده شیر و دیگری زرافه.تخت جمشید مانده است تا به دنیا بگوید ایرانیان از سلاله کسانی هستند که در آزادگی و بلند نظری در دنیا نمونه نداشتند.ایستاده است تا به مردم دنیا بگوید ما از نسل کورش و داریوشیم که با خوی دادگری خود توانستند ملتهای زیادی را زیر یک پرچم پر افتخار به نام ایران نگه دارند.تخت جمشید به جای ما حرف می زند. به دنیا می گوید که ما تروریست نیستیم. ما فرزند هنرمندانی هستیم که هنرشان پس از گذشت هزارها هنوز پابرجا مانده است.ما فززند هم اوییم که  اولین منشور حقوق بشر را نوشت . ما فرزندان عربهای بیابان گرد نیستیم. فرزند کسانی نیستیم که می گفتند یا اسلام را بپذیرید یا جنگ کنید یا جزیه بدهید.فرزند کسی هستیم که برای اینکه به دیگران درس دموکراسی و تحمل دیگر ادیان را بدهد در جلوی بت بابلیان ، مردوک سر تعظیم فرو می آورد.

اما آیا تخت جمشیدی که امروز می بینیم در شأن ایرانی است؟

در اطراف پارکینگ تخت جمشید آنقدر زباله ریخته است که با خودت می گویی اینجا پارکینگ است یا محل دفن زباله؟ فاصله جایی که ماشینها باید ایست کنند تا خود صفه زیاد است.افراد چاق و افرادی که درد کمر دارند پیمودن این راه برایشان مشکل است.اتوبوس یا ماشینی  برای اینکه مسافران را از محل پارکینگ به صفه ببرد وجود ندارد.در قسمتی از تخت جمشید غرفه هایی برای صنایع دستی در نظر گرفته شده که فروشگاه برای خرید بستنی و آب معدنی و آب میوه دارد. اما بر روی خود صفه هیچ امکانانی وجود ندارد.در گذشته در نزدیکی موزه یک فروشگاه بود که آن را به محل غرفه ها انتقال داده اند. آشنا شدن با تمام تصاویر تخت جمشید وقت زیادی می برد. اما کسی که پس از دو ساعت حرف زدن دچار تشنگی شدیدی می شود ، آبی نیست که گلوی خود را تازه کند. کسانی که دوره راهنمای توریست گردانی را می گذرانند، یک بار برای همیشه به کلاس می روند و پس از گذشتن از دوره دیگر هیچ وقت برای آنها دوره ای در نظر گرفته نمی شود. بر عکس کشوری مثل آمریکا که هر از مدتی از راهنمایان خود امتحان می گیرد و به آنها رتبه یک و دو سه می دهد. در نتیجه این بی اهمیتیهاست که گاهی شاهدیم راهنمایان اطلاعات غلط به گردشگران می دهند. مثلاً یکی از راهنمایان به گردشگران می گفت سنگهای تخت جمشید به وسیله ملاتی که از شیره خرما و تخم مرغ و گل درست شده است ، به هم چسبیده اند.در صورتی که سنگهای تخت جمشید با کلیپس های آهنی و محکم به هم چسبیده اند و از هیچگونه ملاتی برای روی هم گذاشتن آنها استفاده نشده است. آنچه این راهنما گفته است در مورد بناهای ساسانی صدق می کند  نه تخت جمشید. شاید باور نکنید در کاخ آپادانا چیزی شبیه حوضچه وجود دارد که جای لولای سنگی درهای عظیم 18 متری است. یک گردشگر خارجی از یک راهنما سؤال می کند این حوضچه چیست؟ راهنما جواب می دهد اینجا حوضچه ای است که بچه های داریوش در آن آب بازی می کرده اند.

راهنمایی که برای تخت جمشید انتخاب می کنند باید کسی باشد که عاشق ایران باشد و برای ایران آبرو بخرد نه اینکه آبرو ببرد. از یکی از راهنمایان پرسیده بودند که چرا تخت جمشید عکس زن ندارد. آیا آنها زن ستیز بوده اند. یا اینکه هم جنس باز بوده اند. راهنمای بی شعور گفته بود. بله به گمانم هم جنس باز بوده اند.در حالیکه تخت جمشید یک کاخ عبادی بوده است. تصاویری از ژنرالها و سربازها پارسی و مادی می بینیم  . کار سربازی و حراست از کشور هیچگاه به زنان  نهاده نشده است.در ضلع شرقی و شمالی آپادانا هم که هدیه آورندگان را می بینیم همه مرد هستند. کسانی که از نقطه دوری مثل آفریقا یا هندوستان یا رخج یا کاپادوکیه و ... هدیه ای تقدیم پادشاه کرده اند همه مرد هستند. چون برای زن میسر نبوده است که این همه راه برای اهدای هدیه بیاید. برای خود آن کشورها میسر نبوده است که زنانشان را بفرستند.

کشورهایی مثل اسپانیا و ایتالیا بیشتر در آمد خود را از راه گردشگری می گذرانند. ما چیزی کمتر از آنها نداریم. تنها 2500 تپه باستانی در اطراف شیراز وجود دارد.اما هیچکدام از راهنما ها حتی جای این تپه های باستانی را هم نمی دانند.

امیدوارم مسئولین میراث فرهنگی کشور به خود بیایند . و کمی بیشتر به این آثار باستانی بها دهند.


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

تردیشن سیزده بدر

ما ایرانیها یک تردیشن داریم که بهش سیزده بدر میگیم.ما  خیلی طرفدار تردیشن هستیم.مخصوصاً وقتی خارج از ایران میریم یه کاری می کنیم که همیشه ایرانی بمونیم. همه اونایی هم که در خارج از ایران هستند خیلی با کلاس هستند.تردیشن سیزده بدر رو جشن می گیرند. تازه دوست دارند بچه هاشون هم پایبند تردیشن های ایرانی باشند.یک گزارشگر از مراسم سیزده بدر گزارش تهیه می کرد. از ایرانیهایی که سوال می کرد همه با کلاس بودند.به جای کلمه آیین که ایرانیه واژه تردیشن رو بکار می بردند که خیلی با کلاس تره.اونها اینقدر با کلاس بودند که گرس نات می زدند.مهم نیست که این کارا خرافاته مهم اینه که اینها تردیشن ایرانیه و خیلی قشنگه.یه چیز جالب که از زبون این گزارشگر ایرانی شنیدم این بود که می خواست درباره این روز به یک آمریکائی توضیح بده می گفت: ما معتقدیم که سیزده یک عدد نگاتیو هستش.خیلی جالبه ها ایرانیها وقتی خارج از ایران میرن نبوغشون رشد می کنه. تا حالا کسی دیده فاصله دو تا شهر عدد منفی باشه یا یک روز منفی باشه. فکر میکنم می خواست بگه bad omen .شاید هم انگلیسی من بده. اون درست تر گفته. حالا این توضیح چقدر با واقعیت فاصله داره بماند.فکر می کنم اگه برای خارجیها توضیح بدیم که این روز توی فرهنگ ما روز طبیعته از کلاسمون کم میشه. باید خرافاتی رو که از همین دین مسیحیت وارد دین ما شده ، به اسم خرافات ایرانی تحویل خارجیها بدیم. آخه باید به خارجیها بگیم که ما در با کلاس بودن هیچی از اونها کم نداریم

یکی دیگه از آقایون که یک در میون انگلیسی فارسی حرف می زد وقتی ازش پرسیدند که مال کدوم محله تهرونی گفت سید خندان. طفلکی نتونست کلاس خودشو حفظ کنه و بگه که مال محله مستر لافینگ هستم.

امیدوارم که گزارشگران ایرانی اطلاعاتشون در مورد ترتین بدر بیشتر بشه  و قبل از تهیه ریپورت یه کمی مطالعه کنند


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

در نزدیکی شیراز دریاچه کوچکی است که به آن دریاچه نمک می گویند. تا چند سال پیش چهارشنبه سوری همه به کنار این دریاچه می رفتند و آتش روشن می کردند و گاهی هم علی رغم اینکه در جمهوری اسلامی زندگی می کنیم ، می زدند و می رقصیدند.چند سالی است که دریاچه نمک جای خودش را به بلوار چمران داده است.دو سال پیش به کنار دریاچه نمک رفتیم ، اما همه ماشینها می گفتند برگردید اینجا کسی نیست. همه به طرف چمران و شهر صدرا رفته اند.هیچ کس کنار دریاچه نبود. امسال ،همانند سال گذشته به بلوار جمران رفتیم. چون ترسیدیم به کنار دریاچه نمک برویم اما کسی نباشد و دماغ سوخته برگردیم.نمی دانم چرا جاذبه پارک حاشیه ای چمران برای جوانان شیرازی بیشتر از جاهای دیگر شهر است.در حالی که انتظار داشتم جوانها در بلوار چمران هر دسته برای خودش آتشی روشن کرده باشد، اما دیدم که در سرتاسر بلوار به این بزرگی حتی یک کپه آتش هم روشن نبود.هر از گاهی چند جوان دسته جمعی شعرهای بی سر و ته می خواندند. اما فرهنگ شاد ایرانی جای خود را به ترقه بازی و اذیت و آزار دیگران داده بود.اول  از اینکه این همه جوان را یک جا می دیدم ، تمام وجودم پر از شادی بود. هر چه چشم کار می کرد ، جوان بود. پسر و دختر بود که ریخته بود توی این بلوار چمران. چهره همه شاد بود. دو پسر برای شوخی  چادر پوشیده بودند و ماسک پیرزن جادوگر به چهره زده بودند و همه را می خندادند.اما اکثر پسر ها تفریحشان این شده بود که ترقه بندازند جلوی پای دختر ها و از جیغ کشیدن آنها بخندند. بعضی از این ترقه ها آنقدر دود و آتش بلند می کردند که پس از خاموش شدن رنگ آسفالت را تغییر می دادند.صدای بعضی از ترقه ها آنقدر وحشتناک بود که وقتی در کنارت پایت به زمین می آمد یک آن شوکه می شدی. صدا بی شباهت به صدای بمب نبود. در سال گذشته بلوار چمران پر بود از نیروی انتظامی. اما امسال خبری از آنها نبود. تک و توکی در بعضی جاها حضور داشتند که اصلاً کاری به مردم نداشتند.روی هم رفته اگر بچه های شیراز یاد می گرفتند که فرهنگ شاد ایرانی را به همان صورت که در گذشته بوده حفظ کنند ، بسیار بهتر از ترقه بازی بود. چون هر کسی که ترقه جلوی پایش به زمین می خورد ، آنقدر اعصابش خورد می شد که نا خود آگاه فحش می داد.آیا این فرهنگ با فرهنگ ایرانی هم خوانی دارد؟

یک چیز جالب برای شما بگویم. در شهر شیراز از داخل حوض ماهی آرامگاه سعدی ، آبی به داخل یک قنات می ریزد. مردم شیراز بر این باورند که آب تنی در روز چهار شنبه سوری  در این قنات باعث می شود که در سال آینده به مراد و حاجت خود برسند.البته در این هوای سرد فقط خانمها هستند که می توانند در این قنات آب بیفتند. از اینکه آیا چنین مراسم خرافی در جاهای دیگر کشورمان رایج است یا خیر خبر ندارم.اما خانمی گفت: من ساعت 6 صبح رفتم آنجا ، جای پا گذاشتن نبود!حالا چه ارتباطی بین آب افتادن و به آرزو رسیدن وجود دارد معلوم نیست.

اما شاید برایتان جالب باشد که بگویم مردانی هستند که از این فرصت سؤ استفاده می کنند. سال گذشته که از این خیابان عبور می کردم دیدم که ماشین نیروی انتظامی آنجاست.پرسیدم علت اینکه این همه  آدم اینجا تجمع کرده است، چیست ؟ یک نفر گفت: مردی چادر پوشیده و خود را به عنوان یک زن جا زده و به تماشای پیکر زنانی که برای رسیدن به آرزوی خود آبتنی کرده اند، پرداخته است. یکی از زنان به او مشکوک می شود و چادرش را می کشد . که می بیند بله! یک آقای چادری به همین راحتی به زنان برهنه نگاه کرده است.

البته در فصل زمستان هم دیده ام که کسی در این قنات آب بیفتد. روزی سوار تاکسی بودم که مردی برای راننده تاکسی شروع به درد دل کرد و گفت: دستم حسابی رفته توی هم. همه زندگیم آشفته شده است. کلی بدهکارم. خانمم به من گفت برو سر جوب سعدی آبتنی کن. شاید مشکلاتمان حل شود!هوا آنقدر سرد بود که وقتی آن مرد می گفت  در قنات سعدی آب تنی کرده است، من انگار درباره یکی از عجایب هفتگانه می شنیدم.

دلم می خواست پیش از چهر شنبه سوری از صدا و سیمای استان فارس برنامه ای پخش می شد و برای مردم توضیح می داد که آرزو به همت انسان برآورده می شود نه با آبتنی.انسان از دیدن این همه انسانی که فکر نمی کنند ، دلگیر می شود. آیا رسانه ها نباتید به جای پر کردن وقت مردم با این همه سریالهای خانوادگی ،کمی هم به این موضوعات بپردازند؟

البته صدا و سیما همیشه از مراسم مختلف مردم حرف می زند، اما هیچگاه آنها را نقد نمی کند.در حالیکه بخشی از انتظاراتی که از صدا و سیما می رود این است که در آگاه کردن مردم بکوشد. مثلاً اگر از رسم کوزه شکستن می گوید ، برای آنها توضیح دهد که هیچ ارتباطی بین کوزه شکستن و رسیدن به آرزو وجود ندارد. .قتی که صدا و سیما از این مراسمها  صحبت می کند و گاهی تکه ای فیلم نشان می دهد، برای کسانی که این مراسم را بدون نقد می بینند ، این توهم بوجود می آید که این مراسم زیبا هستند.برای انسان قرن بیست و یکمی اینگونه نگاه به آئین نوروزی نوعی عقب افتادگی است.

مسئله این نیست که این مراسم زیبا هستند یا اینکه هزاران سال نسل به نسل ادامه یافته اند. مهم این است که مردمی که با خرافات زندگی می کنند، عادت می کنند که فکر نکنند.


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

گدا اگر معتبر شود

از خدا بی خبر شود

همه انسانها ظرفیت اینکه پست و مقام به دست بیاورند ، ندارند.انسانهایی که از نظر روانی کمبود هایی دارند، وقتی پست کوچکی هم به آنها برسد، خودشان را گم می کنند. البته من بنا را بر روی خوش بینی می گذارم و می گویم که همه ایرانیان اینطوری نیستندو تصادف روزگار در یک روز مرا با چند نفر که چنین خصلتی را دارند، مواجه کرد. البته چون شیرازی هستم باید خاطر نشان کنم از میان افرادی که به آنها مراجعه کردم ، فقط یک نفر شیرازی بود.منظور من این است که این روحیه مختص شیرازیها نیست.

از نوشتن این چند سطر فقط می خواهم خوانندگان وبلاگ را با روحیه کنونی ایرانیها آشنا کنم.

سازمان جهانگردی فارس برشوری از جلوه های جهانگردی استان فارس تهیه کرده است و آن را به رایگان در اختیار فرودگاه، آژانس های خبرنگاری ، آژانس های مسافرتی و ... قرار می دهد.

دوست داشتم برای یکی از دوستانم که از همه هستی برایم عزیز تر است و در غربت زندگی می کند، تعدادی از این برشورها را تهیه کنم.وقتی به جهانگردی مراجعه کردم و به آنها گفتم که من راهنمای توریست هستم و تعدادی از این برشورها را می خواهم، مسئول روابط عمومی جهانگردی گفت: برو از اداره ای که در آن کار می کنی نامه بیار.به دفتر خبرگزاری رفتم و به معاون رئیس گفتم ، لطفاً یک نامه بدهید که من از این برشورهای رایگان تهیه کنم. گفت من نمی توانم باید به رئیس بگویی. به آقای رئیس گفتم ، او هم گفت من یک رئیس هستم ، آن وقت بیایم نامه بنویسم؟ اینها را رایگان به همه می دهند. گفتم می دانم رایگان است اما جهانگردی گفت : از اداره ای که کار می کنی نامه بیار. گفت : من نامه نمی نویسم. اما یک روز یک نفر را می فرستم برایت بگیرد.چون دلم نمی خواست برای بار دوم به او رو بزنم ، به دفتر آژانسی که برایش تور می بردم مراجعه کردم . رئیس آژانس مسافربری هم گفت: اینها هر سال به ما سهمیه می دهند. اما می ترسم نامه بدهم به شما از سهمیه ما کم شود. من به او گفتم که به سازمان جهانگردی گفته ام که این برشورها را برای خودم می خواهم . گفت ممکن است با این حال سهمیه ما را کم کنند. توی فرودگاه به همه زبانی به رایگان هست.یک نفر از کارمندان این آژانس گفت : خانم فلکه شهرداری از  کیوسک شیشه ای می توانی این برشورها را تهیه کنی.من هم به سراغ خانمی که که در این کیوسک نشسته بود رفتم و از اینکه به خاطر برشورهای رایگان این همه مرا به این طرف و آن طرف پاس دادند ؛ گفتم. با تعجب گفت: چقدر این دوره زمانه مردم بخیل شدند. اما ما هم تمام کردیم.اما نگران نباش من برایت تهیه می کنم. او بلند شد و درب کیوسک شیشه ای را قفل کرد و به من گفت همینجا باش و هر کسی آمد بگو الان مسئول اینجا بر می گردد. او به ارگ کریمخانی رفت و تعدادی از این برشورها را برایم گرفت: اصلاً نمی دانستم چه طور از این خانم محترم تشکر کنم. کسانی که برایشان زحمتی نبود یک نامه بنویسند مرا پاس دادند . اما این خانم محترم کار خودش را به خاطر من تعطیل کرد.. باز هم به معرفت این خانمها. ای کاش نا داشت خری نداشت

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb

در جامعه ما هیچ چیز سر جای خودش نیست

زمانی در یکی از سایتهای انگلیسی زبان خواندم که یکی از رموز کاریابی این است که وقتی از شما در مورد مهارتهایتان می پرسند ، با اعتماد به نفس جواب بدهید.اما در جامعه امروزی ما همه چیز به صورتی دیگر رقم می خورد.هر چه توانائیهایت بیشتر باشد، کمتر کار گیر می آوری. مخصوصاً اگر زن باشی. کارفرماها وقتی ببینند که متقاضی کار  با مهارت تر از خودشان هست؛ یک جوری دست به سرش می کنند.در این که برای کاریابی باید پارتی داشته باشی حرفی نیست.اما من با وجود داشتن پارتی هم نتوانستم کار پیدا کنم.از میان همه جاهایی که برای کارکردن مراجعه کردم ، فقط سردبیر محترم ایسنا بود که همیشه از من به خاطر توانائیهایم تعریف و تمجید می کرد.چون در آنجا خبرنگار افتخاری بودم و باید در جایی استخدام می شدم، وقتی از این سردبیر محترم راجع به من سؤال می کردند، تا می توانست تعریف و تمجید می کرد.اما علی رغم اینکه از طرف ایشان تأیید می شدم ؛ کار را به من نمی دادند. به کسی می دادند که تازه برای  کارآموزی آمده بود.

از آنجا که به کار خبرنگاری علاقه من بودم، به یکی از آشنایان که در یکی از خبرگزاریها آشنایی داشت؛ گفتم با استفاده از بند پ، برایم در یکی از خبرگزاریها کار پیدا کند.این آشنای ما با آشنای خود در آن خبرگزاری که نامی از آن نمی برم صحبت کرد و گفت من با مدیر خبرگزاری هماهنگی می کنم ، بروید آنجا و بگوئید که آقای فلانی مرا فرستاده است.خلاصه ما هم خوشحال از این که بلاخره بند پ ما را هم بی نصیب نگذاشته است، به خبرگزاری مورد نظر رفتیم. اما وقتی گفتم من از طرف آقای فلانی آمده ام ، از حالت نگاه  او متوجه شدم که در دل خودش دارد به من می خندد. شاید هم داشت با خودش می گفت : گور بابای فلانی. یک دفعه گفت: ما خودمان  خبرنگار اضافی داریم .شما را فقط می توانیم به عنوان خبرنگار افتخاری بپذیریم .ولی چون در ایسنا کار کرده اید ، اگر نیازی به خبرنگار داشته باشیم ، اول شما را استخدام می کنیم که نیازی به آموزش ندارید.

این ماجرا وقتی اتفاق افتاد که هنوز روزنامه افسانه از من دعوت به همکاری نکرده بود.

دیروز آشنای ما به خانه زنگ زد و گفت فلان آقا که قرار بود کارت را درست کند، با عصبانیت به مدیر خبرگزاری گفته است که چرا شما مرا سنگ روی یخ کرده اید؟ چرا با آبروی من بازی کردید. من یک بار از شما چیزی خواستم چرا جلوی دوستم مرا شرمنده کردید؟مدیر محترم خبرگزاری هم به دروغ به او می گوید : آن روز که این خانم آمد ما سرمان شلوغ بود .حالا دوباره بگوئید بیاید.(حقیقت این است که آن روز من تنها و تنها ارباب رجوعی بودم که در آنجا حضور داشتم. حتی یک خبرنگار هم حضور نداشت. فقط مدیر خبرگزاری بود و معاونش)

صبح قبل از اینکه به آنجا بروم با خودم گفتم حتماً امروز مرا استخدام می کنند.عقلانی نیست که برای بار دوم خودشان بگویند بیا ، بعد که رفتم بگویند لازم نداریم. برای اطمینان به آنجا زنگ زدم. بعد از اینکه مرتب می گفتند گوشی را نگهدار . و اشخاص مختلفی گوشی را بر می داشتند و بعد متوجه می شدند که کار مربوط به آنها نیست ، بالاخره گوشی به دست مدیر خبرگزاری افتاد.

ایشان گفتند من به آقای ب در مورد شما صحبت کرده ام. والله هنوز بخشنامه نیامده که کسی را استخدام کنیم . اگر آمد اولین نفر شما را استخدام می کنیم. می خواستم با نومیدی گوشی را سر جایش بگذارم که یک دفعه گفت: راستی شما کار کردن بر روی عکس بلد هستید. گفتم بله برنامه فتوشاپ را بلد هستم. گفت همین الان بیا اینجا. فوراً آماده شدم و به دفتر خبرگزاری رفتم.یک دوربین دیجیتال حرفه ای گذاشتن جلوی من و خواستند که همه کارهایش را برایشان توضیح بدهم. عکس بگیرم و عکسها را با سایزی که خبرگزاری مربوطه تعیین کرده بود ، مستقیماً از طریق سرور خود خبرگزاری به روی سایت بفرستم.تا حالا با دوربین دیجیتال حرفه ای کار نکرده بودم. اما سریع کار کردن با آن را یاد گرفتم. مدیر خبرگزاری به اتاق آمد و گفت. چندین نفر تا حالا برای ارسال عکس به اینجا آمده اند. اما بلد نبودند که اندازه عکس را به اندازه دلخواه خبرگزاری بفرستند.شما اگر امروز عکس بفرستید ، از فردا در اینجا استخدام خواهی شد. بلاخره وقتی تمام کارکرد دوربین را یاد گرفتم و سه عکس از خود خبرگزاری برای امتحان گرفتم و وارد کامپیوتر کردم ، نگاه به ساعت کردم و دیدم که ساعت 2 ربع کم است.در این ساعت کلاس داشتم.از آنها پوزش خواستم و گفتم که من کلاس دارم باید بروم.کار بر روی عکس را فردا صبح ادامه می دهم. با عجله به کلاس رفتم .اما دیر رسیدم. دو نفر از غایبی های هفته پیش را به جای من فرستاده بودند. گفتند شما ساعت 4 بیا اگر کسی غیبت داشت، به جای او می توانی بروی وگرنه باید همه کلاسهایت را از بعد از عید شروع کنی. من هم با عجله به طرف خبرگزاری آمدم تا کار نا تمام خود را تمام کنم.اما بسته بود. به یکی از کارکنان آنجا گفتم به آقای مدیر بگوئید که من برای ادامه کار آمده بودم.

ساعت 4 به کلاس رفتم. وقتی کلاس تمام شد به خبرگزاری برگشتم.رفتم به اتاق کامپیوتر دیدم یک نفر از خبرنگارها دارد بر روی برنامه قتوشاپ که خودم صبح آنجا نصب کرده بودم، کار می کند.

بعد تا مرا دید گفت لطفاً بگوئید اندازه عکس را چطور می شود در فتو شاپ تنظیم کرد؟ چطور می شود عکسها را پر رنگ تر و کم رنگ تر کرد.پرسیدم شما خبرنگار بخش عکاسی هستید؟ گفت : بله. رفتم پیش آقای مدیر و گفتم شما صبح به من گفتید اگر عکس را بفرستید ، از فردا استخدام هستید. الان می بینم کس دیگری جای من است. با لهجه روستایی گفت یادش بده یک جوری کنار می آییم.(صبح که آنجا آمدم چون بیشتر با معاون او کار داشتم متوجه نشده بودم که لهجه روستایی دارد.البته این حرف من به معنی تحقیر کردن روستایی نیست. چون هر کسی را بهر کاری ساخته اند. رئیس یک خبرگزاری حداقل باید از تهیه خبر و اینترنت چیزی بلد باشد. و چون با همه اقشار جامعه سر و کار دارد باید  لهجه روستایی را کنار بگذارد.وقتی عکس را آماده کردم از ایشان خواستم نام کاربری و کلمه عبور را بدهد ، اصلا نمی دانست نام کاربری چیست. می گفت ، معاونم یک کاغذ به دستم داده بود که اگر شما آمدید بتوانید وارد اینترنت بشوید.از من پرسید روی این کاغذ چه چیزی باید نوشته شده باشد؟ گفتم باید نوشته شده باشد نام کاربری و کلمه عبور.اینجاست که روستائی بودنش برای من جلب توجه کرد. وگرنه قصد تحقیر ندارم. ایشان باید به کشاورزی می پرداخت . نه اینکه مدیر خبرگزاری می شد .وضع معاونش هم بهتر از او نبود. وقتی عکس های دیجیتال را در دوربین به او نشان دادم ، با تعجب و حیرت نگاه می کرد. اصلاً برایش قابل تصور نبود  که عکسی که همین الان گرفته شده در دوربین  قابل دیدن باشد.می گفت یک دوربین دیگر داشتیم .هفته پیش چون نتوانستیم با آن کار کنیم پس فرستادیم. این دوربین را دیروز فرستادند.)

خلاصه از موضوع خیلی پرت شدم. تا آنجا رسیدیم که به مدیر خبر گزاری گفتم : شما به من قول داید که اگر عکس را بفرستی از فردا صبح استخدام هستید ؛ اما الان می بینم که کس دیگری جای من است.با پر رویی هر چه تمام تر گفت: من کی همچین قولی دادم.حالا به این پسر یاد بده . بعداً یک فکری برای همکاری شما دو نفر می کنیم. گفتم اگر من به او یاد دادم و بعد گفتید دیگر احتیاج نداریم چی؟ گفت: با این اخلاقی که شما دارید ما اصلاً نمی توانیم با هم همکاری کنیم.خلاصه عکس را که با موفقیت فرستادم ، گفت: حالا فردا هم بیا ، آقای فلانی هم کنارت باشد. چند عکس بفرستید ، تا ببینیم چه می شود. متوجه شدم که اینها می خواهند از من برای آموزش نیروی خودشان استفاده کنند و بعد زیر پایم را بروفند. گفتم بهتر است با روزنامه گمنام افسانه کار کنم تا اینکه زیر دست یک مدیر دروغگوی شیاد ، فرصت طلب باشم.

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
2/28/2005 - adware

یک تجربه

Adwareها نوعی مزاحمان کامپیوتری هستند ، که اطلاعات شما از قبیل سایتهایی که دیدن کرده اید ، یا حتی گاهی نام کاربری و پسورد شما را به شرکتهای تبلیغاتی می دهند و از این طریق برای خود کسب درآمد می کنند.اما adwareها برای دستگاه کامپیوترشما مضر هستند و ممکن است که باعث پائین آمدن سرعت سیستم شما و در کل افت سخت افزار شما بشوند.

چندی پیش پس از اتصال به اینترنت ، متوجه شدم که از کامپیوترم صدای موسیقی تند غربی بیرون می آید. این در حالی بود که برای شنیدن موزیک از هیچ نرم افزاری استفاده نکرده بودم و تنها و تنها گشت زن اینترنتی باز بود.هر کاری کردم که این صدا را قطع کنم سودی نبخشید. برای مثال از نرم افزاری که کوکیها را حذف می کرد ، استفاده کردم  ، اما اثری نبخشید.  با ویروس یاب تمام کامپیوتر را اسکن کردم ، اما ویروسی پیدا نشد. Msconfig  را در پنجره run  اجرا کردم ، اما باز هم بی فایده بود.

تا اینکه به adware ها مشکوک شدم. چون در بین آهنگها گاهی محصولات تجاری تبلیغ می شد. دقیقاً شبیه به یک شو تجاری.

در اینترنت نرم افزارهای رایگان زیادی وجود دارد که این adware  ها را حذف می کنند . البته هر کدام از اینها را که در کامپیوتر خود بار کنید ، پس از اینکه کامپیوتر را اسکن کردند، اعلام می کنند که برای حذف این adware ها باید در تارنمای مخصوص این نرم افزار با پرداخت پول ثبت نام کنید تا این عاملان مزاحم توسط این نرم افزار از کامپیوتر شما حذف شود.همانطور که می دانید ، امکان خرید نرم افزار از اینترنت در ایران هنوز رایج نشده است.فکر اینکه بخواهم ویندوز را پاک کنم و دوباره آن را از اول نصب کنم، کلافه ام می کرد.به سایت www.takdownload.com  مراجعه کردم . مسئول این سایت نرم افزارهایی را که خودش خریده در این سایت همراه با شماره سریال و نام کاربری می گذارد. اتفاقاً این نرم افزار را هم آنجا گذاشته بود. اما وقتی می خواستم شماره سریال را وارد کنم، پیغام خطا می داد و می گفت ، در پایگاه داده ای ما چنین شماره سریالی وجود ندارد.یک نرم افزار دیگری در این ارتباط از سایت میکروسافت آنجا گذاشته بود ، که آن هم موقع نصب ، پیغام خطا داد و اصلاً موفق نشدم آن را نصب کنم.

خلاصه،  ابتکاری به خرج دادم که گفتم شاید به درد دوستان دیگر هم بخورد. از این رو آن را با خوانندگان عزیز در میان می گذارم

یکی از نرم افزارهایی که کامپیوتر را به رایگان اسکن می کرد ، دانلود کردم. بعد نام adware هایی را که پیدا کرده بود ، در search  ویندوز نوشتم. وقتی ویندوز آنها را پیدا کرد، با راست کلیک کردن روی آنها، همه را از کامپیوتر پاک کردم.دوباره نرم افزار را اجرا کردم تا ببینم که این adware  ها پاک شده اند یا خیر . با کمال خوشحالی دیدم که اینبار ، نرم افزار حذف adware  هیچ گزارشی از وجود adware  نداد. وقتی هم که به اینترنت وصل شدم دیگر صدای موزیک نشنیدم.

 


Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
About Me



Recent Posts
Menu
Calendar
«  March 2010  »
MonTueWedThuFriSatSun
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031 

Friends
    Links
    • My Wall




    Page 1 of 2
    Last Page | Next Page
    portfolio