|
چون زورقی شکسته به دست امواج بی رحم سرنوشت اسیر گشته ام.بر ظلمت شبم ستاره ای نمی درخشد ، و بر اتش امیال بگور رفته ام قطره آبی طراوت نمی بخشد.روح زخم خورده ام دیگر طاقت امواج را ندارد.زندگی برایم به جز محنت سرایی بیش نیست.ساحل آرامی در پیش رویم نیست.همه هر چی هست، سیاهی هست و تباهی.
چیست این زندگی جز بار تن کشیدن؟چیست جز حسرت مدام خوردن؟چیست این زندگی جز ضجه زدن بر مرگ آرزوها؟چرا این عمر وبال گردن من است؟به چه ذوقی به چه شوقی امروزم را دیروز کنم؟یکی به من بگوید بهار چه رنگی دارد. یکی به من بگوید بوئیدن معشوق چه ذوقی دارد.
به جز رنگ تو ،همه چیز در دنیا برایم زشت و بد رنگ است.لحظه لحظه عمرم در تمنای تو می گذرد.دلم می خواست لحظه های خاکستری و بی تپش عمر مرا با حضور خود به دنیای شور و ولوله می بردی.دلم می خواست وقتی که غم در خانه ام را می کوفت؛ یاد شیرین تو در را به رویش نمی گشود.وقتی زخمهای قلبم آزارم میدهند، دلم میخواست دست نوازش تو را بر جان خسته ام حس کنم.افسوس که تو حتی به خوابم هم نمی آیی
تو که هیچ وقت نمی آیی.اگر روزی به خوابم بیایی، زیر پایت گل اطلسی می ریزم.اما نه !نمی خواهم عطر گلهای اطلسی با عطر تن تو تداخل کند.می خواهم همه هر چی هستی حست کنم. ببویمت. ببوسمت. بگویم دوستت دارم.وقتی به رؤیایم پا می گذاری دلم می خواهد فقط مال خودم باشی.چون فقط در رویا می توانم ترا حس کنم.رؤیا و خیالت برای من، اما در واقعیت مال هر کسی که دوستش داری.برایم ترانه بخوان. ترانه ای که دوست داری.بعد بگذار که سرم را روی شانه هایت بگذارم.بگو به خوابم که آمدی چگونه مرا در خود حل می کنی؟بگو برایم چه قصه هایی تعریف می کنی؟به خوابم بیا و برایم از هر چه دوست داری بگو.من هم وقتی تو آمدی در را به روی گذشته و آینده می بندم.نمی خواهم به خلوت من و تو به جز نور چیز دیگری رخنه کند.به خوابم که آمدی خندان بیا.تنها لبخندت را نمی خواهم. باید صدای خنده تو درفضای خانه ام پر شود.به خوابم بیا و مرا در بیکران نیاز خود قوطه ور کن. اتش نیازم را با طراوت نگاهت فرو بنشان.گاهی هم بگو که دوستم داری.وقتی که آمدی بگو که برای همیشه می مانی.دستانت را روی صورتم بگذار تا خوب حست کنم.بعداً برایت می گویم که چون کهنه شرابی مستم کرده ای.برایت می گویم که از زمان حضورت انگار که صد بار خوشبخت زندگی کرده ام.آغوشت را هم می خواهم. می خواهم تنگ در آغوشت بگیرم.وقتی که بخوابم بیایی و آروزیم را برآورده کنی؛ برایت می گویم که حالا برای تفسیر دنیا فقط یک واژه دارم. مهرداد و بس
|
Permanent Link