|
از روزی که وبلاگ حرفهای تنهایی را باز کردم ؛ در مورد فرهنگ ایرانیها نوشتم.فکر می کنم اسم وبلاگم مناسبتی با محتوی آن نداشته باشد. علتش این است که در ابتدا می خواستم در اینجا حرفهایی را بنویسم که فقط در تنهایی خودم وجود داشتند. بعد دلم خواست چیزهایی را که در اجتماع می بینم و ناراحتم می کند در جایی بنویسم تا دوستانی که سالهاست از ایران دور هستند ، بدانند فرهنگ ما ایرانیهای درون وطنی چگونه است.از طرفی شاید روزی این وبلاگ ناشناخته خوانندگانی پیدا کند و این مطالب برایشان جالب باشد. اما در اولین فرصت که یک نام مناسب به ذهنم خطور کند ، نام این وبلاگ را عوض می کنم
بگذریم
به یک آموزشگاه کامپیوتر رفتم تا زبان اوراکل را یاد بگیرم. درآنجا گفتند که پیش از اوراکل ابتدا باید پیش زمینه ای در مورد پایگاه داده ها بدانید و گرنه اوراکل برایتان بسیار مشکل خواهد بود.به پیشنهاد مشاور آموزشگاه در کلاس مایکروسافت و لینوکس ثبت نام کردم(پیشنهاد می کنم کسانی که لینوکس را بلد نیستند هر چه زودتر آن را یاد بگیرند. مطمئن باشید که پشیمان نمی شوید.)
آنچه در اینجا می خواهم بیان کنم در رابطه با این جماعت ایرانی است که اگر با آنها راه نیایی ، دوستی و دشمنی آنها به هیچ وجه معلوم نیست.
در یکی از جلسات لینوکس استاد از من خواستند که برای بچه های لینوکس که در مایکروسافت ثبت نام نکرده اند ، کمی در مورد مفاهیم اولیه که دانستن آنها به درک لینوکس کمک می کرد توضیح دهم.
من خیلی با وقار درس را توضیح دادم. اصلاً به سمتی که پسر ها بودند نگاه نکردم. هر وقت سرم را بالا می گرفتم فقط به دخترها نگاه می کردم.اما نمی دانم یکی از پسرها چرا در مورد من به اشتباه افتاده بود. کلاس که تمام شد، دیدم یکی از بچه های کلاس مرا با نام خانوادگیم صدا می زند.وقتی به من رسید سعی کرد سر صحبت را با من باز کند. من اصلاً تحویلش نگرفتم.او که متوجه شد اشتباه گرفته است، راهش را گرفت و رفت.
جلسه بعد چند دقیقه ای دیر رسیدم.استاد محترم لطف کردند و صبر کردند تا من برسم.وقتی کلاس تمام شد؛ همان پسر دوباره مرا صدا کرد و اینبار خواست به بهانه جزوه سر صحبت را با من باز کند.یک دفعه یکی از دخترها از راه رسید و به آن پسر گفت . به به! از خانم ..... جزوه هم می خواهید و اینقدر غیبتش را کردید.
فهمیدم که پیش از آمدن من به کلاس این پسر پر رو پشت سر من حرف زده است. اما چه جالب بود. پسر جا خورد .اصلاً نمی دانست چه بگوید. فقط سکوت کرد.
خوب شاید این چند خط هم بتواند معرف یک دسته از ایرانیها باشد.اما واقعاً پیدا کردن جماعتی که قلبشان و زبانشان مثل هم باشد ، بسیار مشکل است.
واقعاً که عجب جماعتی هستیم.
|
اما من حدس ميزنم ظاهر شما طوري بوده که آن فرد رو به اشتباه انداخته
(در عين اينکه نگاهتون به سمت دخترها بوده)
شما يک مدت بدون آرايش و لباس بسيار ساده در اجتماع باشيد و بعد تفاوت برخوردها رو ببينيد
من به روسري هيچ اعتقادي ندارم اما در جامعة بيمار ما که اکثر جوانان راهي براي ارضاي خود ندارند
بهتر است ساده بود تا سوء تفاهم ايجاد نشود
(آقايي 30 ساله )
Permanent Link