وبلاگ حرفهای تنهایی ، اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد، حداقل فایده ای که دارد این است که خوانندگان ایرانی خارج از کشور را با فرهنگ کنونی مردم ایران آشنا می کند. آنچه در اینجا آورده می شود ، چون از زبان یک خبرنگار گفته می شود ، فرهنگ خاص شهر شیراز نیست. بلکه نماینده مردم تمام کشور است. چون یک خبرنگار با تمام اقشار باید سر و کله بزند.از نماینده مجلس گرفته تا مردم عادی و کوچه بازار. شاید بعضی اوقات برای اینکه درست آنچه منظور دارم توسط خوانندگان درک شود ؛ مجبور باشم عین کلماتی را که شنیده ام بیان کنم. چون الان متوجه می شوم که تأثیر کلمات چگونه هستند. بنابراین اگر در موارد معدودی با کلمات کوچه بازاری نوشتم مرا سرزنش نکنید. هدف من این است که همه چیز را آنطور که می بینم نشان دهم.
دیروز برای مصاحبه با یک استاد دانشگاه در مورد امنیت زنان در جامعه ایران ، به دانشگاه شیراز مراجعه کردم.ناگفته نماند که دفتر روزنامه ازیک هفته قبل با ایشان هماهنگی کرده بود که خبرنگار ما در ساعت 12 ظهر روز شنبه به حضور شما خواهند آمد. این استاد دانشگاه یک هفته قبل از سردبیر روزنامه نپرسیده بود که مصاحبه شما در چه زمینه ای است! وقتی من صبح ساعت 8 با ایشان تماس گرفتم و گفتم که خبرنگار روزنامه افسانه هستم و می خواهم برای مصاحبه خدمتتان بیایم ؛ تازه بعد از یک هفته از من می پرسد که موضوع مصاحبه چیست؟ وقتی که به او گفتم می خواهم در مورد امنیت زنان در جامعه با شما صحبت کنم ، ابتدا کمی من و من کرد و گفت : والله امروز تازه روز اول شروع کلاسهای من است. معلوم نیست برنامه هایم چگونه خواهد شد.حالا شما ساعت 12 بیا ببینم چه کار می توانم بکنم.خلاصه من به دانشگاه شیراز مراجعه کردم. از بخت من ، دفتر این استاد جامعه شناس در آخرین طبقه بود. و پس از پیمودن پله های بسیار زیادی تازه باید با آسانسور به دفتر ایشان می رسیدم. بعضی اوقات و قتی هنوز کسی را ندیده ام ، سعی می کنم نقشی از چهره او در ذهن خودم تجسم کنم.چهره ای که از یک استاد دانشگاه که رشته جامعه شناسی خوانده را طوری ترسیم کرده بودم که وقتی این خانم را دیدم یکه خوردم.قیافه نامرتب و دندونهای زردی که از بس زرد بود ، اگر آدم بدبینی بودم با خودم می گفتم احتمالاً این خانم صبح که می خواهد بیاید کلاس اگر اول وافور خودش را علم نکند ، نمی تواند سر کار بیاید. اینقدر دندانهایش زرد بود که موقع صحبت خودش از دندانهایش خجالت می کشید و موقع صحبت مرتب دستش را جلوی دهانش می گرفت.گذشته از وضع ظاهرش ، این همه راه مرا از خانه به دانشگاه کشاند و در آخر گفت: ببخشید من الان کلاس دارم و در مورد این موضوعی که شما مطرح کرده اید ،آمادگی ندارم.دوباره به من زنگ بزنید تا یک قرار دیگر بگذاریم. من از او خواستم که همینجا قرار بگذارد. اما او طفره رفت. بعداً فهمیدم که جلو دوستانش نمی خواهد صحبت کند.خلاصه عصر که دوباره به او زنگ زدم ؛ به من گفت : راستش من این هفته نیستم . دارم به تهران می روم.یک استاد دیگر به شما معرفی می کنم ، به او مراجعه کنید. من هم از ایشان سپاسگزاری کردم و با دماغ سوختگی گوشی را گذاشتم و در این فکر بودم که هم وطنانم چقدر به وقت دیگران بها می دهند!
|