خلق و خوی ...ا ایرانیها
ارزشهای ...ن از بچگی تا کنون خیلی تغییر کرده اند. وقتی ...ی بین... یک انسان که سنش از 40 گذشته ...ثل بچه ها فکر ...ی کند ...تعجب ...ی شو.......ا ایرانیها گاهی اوقات چیزهایی آزار...ان ...ی دهد که در حقیقت آن آزارها از خوب نیندیشیدن ...ا سر چش...ه ...ی گیرند. یاد... ...ی آید وقتی بچه بود... حاضر نبود... در خیابان چیزی را دست... بگیر....روزی با خانواده به تفریح رفته بودی... . در برگشتن پتویی را دست ...ن دادند که تا پای ...اشین بیاور.... ...ن گفت... در خیابان چیزی دست ن...ی گیری... و آن را دست خواهر... داد... . او که یک پتوی دیگر ه... در دستش بود آنقدر پتو جلو چش...ان را گرفت که نتوانست جلوی پایش را ببیند و ...حک... به ز...ین خورد و پیشانیش شکست. ه...ه اینها فقط به خاطر تکبر بچگانه ...ن بود. در آن ...وقع 9 سال بیشتر نداشت.... ا...ا الان اینقدر بزرگ شده ا... که هرگز به اینکه ...رد... دوست دارند ...را چگونه ببینند فکر ن...ی کن.... آنقدر بزرگ شده ا... که اگر ه...کاران... ببینند از شرکت تعاونی اداره خرید کرده ا... و یک پلاستیک در دست دار... که ...ی خواه... آن را به خانه ببر... هیچ احساس کوچکی به ...ن دست ن...ی دهد.آنقدر بزرگ شده ا... که ارزش انسانها را با ...عیارهای بچگانه ا... نسنج.... ا...ا در اداره ای که کار ...یکن... تفکر رئیس شرکت ...ا آنقدر بچگانه است که باعث آزار... ...ی شود. تفکر او بیانگر تفکر گروه بزرگی از ایرانیان است.تفکری بسیار پائین تر از بچگی های ...ن.شاید باور نکنید ا...ا ه...ین طرز تفکر است که باعث بخشی از عقب افتادگیهای ...است.
در شهر خود... که زندگی ...ی کرد... هرگز نتوانست... یک کار اداری پیدا کن....چون کار پیدا کردن نیاز...ند دارا بودن بند پ بود که شا...ل حال ...ن ن...ی شد. از بد حادثه به کرج کوچ کرد.... در اینجا تا دلت بخواهد برای فروشندگی کار هست. ا...ا کارهای اداری ک...تر هست.دوستی در اداره آ...وزش و پرورش داشت... که وقتی به اینجا آ...د... از یکی از دوستانش خواست که برای... کار پیدا کند. این آقا به خاطر سابقه فعالیت در جبهه ها و ه...ینطور سپاه پاسداران با عده زیادی آشنا بود. اهل دهات الیگودرز از استان لرستان است ا...ا سالهای زیادی است که در تهران زندگی ...ی کند. حدس ...ی زن... که ...درک ...هندسی سخت افزار خود را ه... به خاطر فعالیتهایی که در جبهه های حق علیه باطل داشته است به زور فر... ش...اره یک که ...خصوص رز...ندگان بود گرفته است. از بنیه عل...ی او اطلاع چندانی ندار... ا...ا ه...ینقدر ...ی دان... که هنوز ...فهو... رزولوشن را بخوبی ن...ی داند. در اینجا کار ...ن هیچ سنخیتی با رشته تحصیلی ...ن ندارد. کار ...ن در اینجا در ...حیط ورد و پاورپوینت و اکسل و گاهی گشت زدن در اینترنت است. در حالیکه رشته اصلی ...ن زبان است.اصلاً چیز عجیبی نیست . از این بابت یکی از ایرانیهای خوش شانس هست.... چون در ...ترو با دخترانی آشنا ...ی شو... که ...هندسی ...ع...اری خوانده اند ا...ا در یک شرکت بازرگانی کار ...ی کنند.یا لیسانس صنایع غذایی دارند ا...ا بازاریابی ...ی کنند.ک... پیش ...ی آید که کسی بتواند در جای ...ناسب و با توجه به استعداد هایش کار پیدا کند. البته کار پیدا کردن خان...ها شرایط دیگری ه... دارد که جای صحبت کردن در ...ورد آنها در اینجا نیست.
بگذری.... ...ی خواه... در اینجا روحیات آد...های تازه به دوران رسیده را برایتان به تصویر بکش....آد...هایی که نگاهشان به این دنیا و ...رد...انش بسیار سطحی است.به دنیایی که تکبر و غرور به جای ضد ارزش بودن یک ارزش است.
چند روز که از شروع کار... در این شرکت که وابسته به یکی از وزارتخانه ها بود؛ گذشت رئیس شرکت به یکی از ه...کاران که او ه... از اهالی الیگودرز بود گفت که نظافتچی اینجا را خوب ت...یز ن...ی کند. کارش سرسری است.گفت... شاید کارش زیاد است خسته شده. ناگهان با خروش گفت لطفاً در ...ورد اینها اینجوری صحبت نکنید. چون ه...ین گفتار باعث ...ی شود که رفتارتان با آنها تغییر کند و ه...یشه با حس ترح... به آنها نگاه کنید.
چیزی نگفت.... وقتی آبدارچی آ...د و لیوان چای را جلوی... گذاشت و از او تشکر کرد... ؛ به ناگاه پس از رفتن او رئیس خروشید و گفت: خیلی ن...ی خواهد از اینها تشکر کنی آن وقت فکر ...ی کنند که کاری زیاد تر از وظیفه خود ...ی کنند و لوس ...ی شوند.روز دیگر آبدارچی چای را دیرتر آورد. به ...ن گفت برو به این آبدارچی بدون اینکه بگویی لطف کنید چایی بیارید با تندی بگو ...ا ربع ساعت است آ...ده ای... چرا چایی نیاوردی؟ خلاصه وقتی آبدارچی به اتاق ...ا آ...د گفت علت اینکه ا...روز چایی را دیر آورد... این بود که آبدارخانه طبقه پائین آتش گرفته بود و ...ن داشت... برای بچه ها ...ی گفت... که چه کار کنی... که ...ا دچار چنین اتفاقاتی نشوی.... ...ن فقط گفت...: اِ پس اینها نیستند آبدارخانه آتش گرفته؟ وقتی پیر...رد از اتاق بیرون رفت رئیس با عصبانیت گفت: ...گر ...ن نگفته بود... با این آبدارچی ها حرف نزن؟ دفعه دیگر حق نداری با این آبدارچی ها حرف بزنی..... چند روز بعد برای ه...کار دیگر... که او ه... ه...شهری خودش بود تعریف کرد که" فلان نظافتچی در راهرو ...را دیده و گفته که انگار از طبقه 1 به طبقه 3 آ...دید؟در اینجا هر کاری داشتید ...ن در خد...تتان هست.... ...ن ه... به او گفت... تو بیخود ...ی کنی که چنین حرفی به ...ن ...ی زنی ! ...گر تو فکر کردی نخست وزیر یا وزیری که برای ...ن هر کاری از دستت بر آ...د انجا... بدهی؟" ...ن که دل... به حال نظافتچی سوخته بود گفت... ...نظور او در ...حدوده کارهای خد...اتی بوده است. دوباره با عصبانیت گفت باز ه... به اینها ترح... کردی. بیخود کرده . ...گر اینجا کسی نیست که کارهای خد...اتی ...ا را انجا... بدهد.
یک روز برای اینکه بزرگی خود را برای... توضیح دهد گفت : ...ن ه...یشه دوست داشت... که آد... ...تفاوتی باش....( حالا ببینید چقدر ...تفاوت بوده است! )...ی گفت هرگز از تعاونی وزارتخانه چیزی نگرفته ا.... چند روز پیش که ه...سر... (او نیز ه...کار... هست) از تعاونی برنج خرید کرده بود و با یک پلاستیک بالا آ...د کلی به او دعوا کرد....او ...ی گفت ...ن هنوز در رستوران وزارتخانه نرفته ا....(یا آبدارچی از رستوران وزارتخانه برایش غذا ...یخرد یا ه...سرش . چون در شأن او نیست که در رستوران وزارتخانه غذا بخورد)
...ی گفت "چند سال پیش گفتند که ه...ه باید ...وقع ورود به وزارتخانه کارت ورود و خروج بزنند. ...ن قبول نکرد.... ...عاون وزیر نا...ه نوشته بود که هر کس کارت نزد او را به وزارتخانه راه ندهید.وقتی خواست... وارد شو... گفتند کارت بزن گفت... ن...ی زن.... ناگهان نا...ه ...عاون وزیر را نشان... دادند و گفتند طبق این نا...ه ...ا ...جاز هستی... که از ورود تو جلو گیری کنی.... با شنیدن این حرف گفت... خدا نگهدار و به خانه رفت.... از قضا آن روز به اینترنت برای چک کردن ای...یلهایشان نیاز داشتند. چون اینترنت تازه وارد ایران شده بود و آنها خیلی وارد نبودند. رئیس... به ...ن زنگ زد و گفت چرا نیا...دی ؟ گفت... ...ن آ...د... ا...ا ...را راه ندادند. به خاطر نیازی که به ...ن داشتند با ...اشین آ...دن دنبال..."
و اینگونه است که یک قانون شکن ؛ بزرگی و ...تفاوت بودن خود را اینگونه به دست ...ی آورد.
روز دیگر برای اینکه بزرگی خود را خوب نشان... دهد گفت:" روزی چند نفر از بچه های وزارتخانه ...ی خواستند با ه... بروند بیرون شا... بخورند.یکی از آنها گفته بود که به فلانی ه... بگوئید بیاید(رئیس ...ن) . یکی از بچه ها گفته بود فلانی با خدا ه... ن...ی پرد!!!" اینها را رئیس شرکت برای ...ن ...ی گفت تا خوب درک کن... چقدر انسان بزرگی است و با بقیه ...تفاوت است.
Permanent Link