در جامعه ما هیچ چیز سر جای خودش نیست
زمانی در یکی از سایتهای انگلیسی زبان خواندم که یکی از رموز کاریابی این است که وقتی از شما در مورد مهارتهایتان می پرسند ، با اعتماد به نفس جواب بدهید.اما در جامعه امروزی ما همه چیز به صورتی دیگر رقم می خورد.هر چه توانائیهایت بیشتر باشد، کمتر کار گیر می آوری. مخصوصاً اگر زن باشی. کارفرماها وقتی ببینند که متقاضی کار با مهارت تر از خودشان هست؛ یک جوری دست به سرش می کنند.در این که برای کاریابی باید پارتی داشته باشی حرفی نیست.اما من با وجود داشتن پارتی هم نتوانستم کار پیدا کنم.از میان همه جاهایی که برای کارکردن مراجعه کردم ، فقط سردبیر محترم ایسنا بود که همیشه از من به خاطر توانائیهایم تعریف و تمجید می کرد.چون در آنجا خبرنگار افتخاری بودم و باید در جایی استخدام می شدم، وقتی از این سردبیر محترم راجع به من سؤال می کردند، تا می توانست تعریف و تمجید می کرد.اما علی رغم اینکه از طرف ایشان تأیید می شدم ؛ کار را به من نمی دادند. به کسی می دادند که تازه برای کارآموزی آمده بود.
از آنجا که به کار خبرنگاری علاقه من بودم، به یکی از آشنایان که در یکی از خبرگزاریها آشنایی داشت؛ گفتم با استفاده از بند پ، برایم در یکی از خبرگزاریها کار پیدا کند.این آشنای ما با آشنای خود در آن خبرگزاری که نامی از آن نمی برم صحبت کرد و گفت من با مدیر خبرگزاری هماهنگی می کنم ، بروید آنجا و بگوئید که آقای فلانی مرا فرستاده است.خلاصه ما هم خوشحال از این که بلاخره بند پ ما را هم بی نصیب نگذاشته است، به خبرگزاری مورد نظر رفتیم. اما وقتی گفتم من از طرف آقای فلانی آمده ام ، از حالت نگاه او متوجه شدم که در دل خودش دارد به من می خندد. شاید هم داشت با خودش می گفت : گور بابای فلانی. یک دفعه گفت: ما خودمان خبرنگار اضافی داریم .شما را فقط می توانیم به عنوان خبرنگار افتخاری بپذیریم .ولی چون در ایسنا کار کرده اید ، اگر نیازی به خبرنگار داشته باشیم ، اول شما را استخدام می کنیم که نیازی به آموزش ندارید.
این ماجرا وقتی اتفاق افتاد که هنوز روزنامه افسانه از من دعوت به همکاری نکرده بود.
دیروز آشنای ما به خانه زنگ زد و گفت فلان آقا که قرار بود کارت را درست کند، با عصبانیت به مدیر خبرگزاری گفته است که چرا شما مرا سنگ روی یخ کرده اید؟ چرا با آبروی من بازی کردید. من یک بار از شما چیزی خواستم چرا جلوی دوستم مرا شرمنده کردید؟مدیر محترم خبرگزاری هم به دروغ به او می گوید : آن روز که این خانم آمد ما سرمان شلوغ بود .حالا دوباره بگوئید بیاید.(حقیقت این است که آن روز من تنها و تنها ارباب رجوعی بودم که در آنجا حضور داشتم. حتی یک خبرنگار هم حضور نداشت. فقط مدیر خبرگزاری بود و معاونش)
صبح قبل از اینکه به آنجا بروم با خودم گفتم حتماً امروز مرا استخدام می کنند.عقلانی نیست که برای بار دوم خودشان بگویند بیا ، بعد که رفتم بگویند لازم نداریم. برای اطمینان به آنجا زنگ زدم. بعد از اینکه مرتب می گفتند گوشی را نگهدار . و اشخاص مختلفی گوشی را بر می داشتند و بعد متوجه می شدند که کار مربوط به آنها نیست ، بالاخره گوشی به دست مدیر خبرگزاری افتاد.
ایشان گفتند من به آقای ب در مورد شما صحبت کرده ام. والله هنوز بخشنامه نیامده که کسی را استخدام کنیم . اگر آمد اولین نفر شما را استخدام می کنیم. می خواستم با نومیدی گوشی را سر جایش بگذارم که یک دفعه گفت: راستی شما کار کردن بر روی عکس بلد هستید. گفتم بله برنامه فتوشاپ را بلد هستم. گفت همین الان بیا اینجا. فوراً آماده شدم و به دفتر خبرگزاری رفتم.یک دوربین دیجیتال حرفه ای گذاشتن جلوی من و خواستند که همه کارهایش را برایشان توضیح بدهم. عکس بگیرم و عکسها را با سایزی که خبرگزاری مربوطه تعیین کرده بود ، مستقیماً از طریق سرور خود خبرگزاری به روی سایت بفرستم.تا حالا با دوربین دیجیتال حرفه ای کار نکرده بودم. اما سریع کار کردن با آن را یاد گرفتم. مدیر خبرگزاری به اتاق آمد و گفت. چندین نفر تا حالا برای ارسال عکس به اینجا آمده اند. اما بلد نبودند که اندازه عکس را به اندازه دلخواه خبرگزاری بفرستند.شما اگر امروز عکس بفرستید ، از فردا در اینجا استخدام خواهی شد. بلاخره وقتی تمام کارکرد دوربین را یاد گرفتم و سه عکس از خود خبرگزاری برای امتحان گرفتم و وارد کامپیوتر کردم ، نگاه به ساعت کردم و دیدم که ساعت 2 ربع کم است.در این ساعت کلاس داشتم.از آنها پوزش خواستم و گفتم که من کلاس دارم باید بروم.کار بر روی عکس را فردا صبح ادامه می دهم. با عجله به کلاس رفتم .اما دیر رسیدم. دو نفر از غایبی های هفته پیش را به جای من فرستاده بودند. گفتند شما ساعت 4 بیا اگر کسی غیبت داشت، به جای او می توانی بروی وگرنه باید همه کلاسهایت را از بعد از عید شروع کنی. من هم با عجله به طرف خبرگزاری آمدم تا کار نا تمام خود را تمام کنم.اما بسته بود. به یکی از کارکنان آنجا گفتم به آقای مدیر بگوئید که من برای ادامه کار آمده بودم.
ساعت 4 به کلاس رفتم. وقتی کلاس تمام شد به خبرگزاری برگشتم.رفتم به اتاق کامپیوتر دیدم یک نفر از خبرنگارها دارد بر روی برنامه قتوشاپ که خودم صبح آنجا نصب کرده بودم، کار می کند.
بعد تا مرا دید گفت لطفاً بگوئید اندازه عکس را چطور می شود در فتو شاپ تنظیم کرد؟ چطور می شود عکسها را پر رنگ تر و کم رنگ تر کرد.پرسیدم شما خبرنگار بخش عکاسی هستید؟ گفت : بله. رفتم پیش آقای مدیر و گفتم شما صبح به من گفتید اگر عکس را بفرستید ، از فردا استخدام هستید. الان می بینم کس دیگری جای من است. با لهجه روستایی گفت یادش بده یک جوری کنار می آییم.(صبح که آنجا آمدم چون بیشتر با معاون او کار داشتم متوجه نشده بودم که لهجه روستایی دارد.البته این حرف من به معنی تحقیر کردن روستایی نیست. چون هر کسی را بهر کاری ساخته اند. رئیس یک خبرگزاری حداقل باید از تهیه خبر و اینترنت چیزی بلد باشد. و چون با همه اقشار جامعه سر و کار دارد باید لهجه روستایی را کنار بگذارد.وقتی عکس را آماده کردم از ایشان خواستم نام کاربری و کلمه عبور را بدهد ، اصلا نمی دانست نام کاربری چیست. می گفت ، معاونم یک کاغذ به دستم داده بود که اگر شما آمدید بتوانید وارد اینترنت بشوید.از من پرسید روی این کاغذ چه چیزی باید نوشته شده باشد؟ گفتم باید نوشته شده باشد نام کاربری و کلمه عبور.اینجاست که روستائی بودنش برای من جلب توجه کرد. وگرنه قصد تحقیر ندارم. ایشان باید به کشاورزی می پرداخت . نه اینکه مدیر خبرگزاری می شد .وضع معاونش هم بهتر از او نبود. وقتی عکس های دیجیتال را در دوربین به او نشان دادم ، با تعجب و حیرت نگاه می کرد. اصلاً برایش قابل تصور نبود که عکسی که همین الان گرفته شده در دوربین قابل دیدن باشد.می گفت یک دوربین دیگر داشتیم .هفته پیش چون نتوانستیم با آن کار کنیم پس فرستادیم. این دوربین را دیروز فرستادند.)
خلاصه از موضوع خیلی پرت شدم. تا آنجا رسیدیم که به مدیر خبر گزاری گفتم : شما به من قول داید که اگر عکس را بفرستی از فردا صبح استخدام هستید ؛ اما الان می بینم که کس دیگری جای من است.با پر رویی هر چه تمام تر گفت: من کی همچین قولی دادم.حالا به این پسر یاد بده . بعداً یک فکری برای همکاری شما دو نفر می کنیم. گفتم اگر من به او یاد دادم و بعد گفتید دیگر احتیاج نداریم چی؟ گفت: با این اخلاقی که شما دارید ما اصلاً نمی توانیم با هم همکاری کنیم.خلاصه عکس را که با موفقیت فرستادم ، گفت: حالا فردا هم بیا ، آقای فلانی هم کنارت باشد. چند عکس بفرستید ، تا ببینیم چه می شود. متوجه شدم که اینها می خواهند از من برای آموزش نیروی خودشان استفاده کنند و بعد زیر پایم را بروفند. گفتم بهتر است با روزنامه گمنام افسانه کار کنم تا اینکه زیر دست یک مدیر دروغگوی شیاد ، فرصت طلب باشم.
|