دوستان خوب من
.دلم می خواست هر کاری می توانم برای شاد کردن دل دیگران بکنم. توی زندگی هر چقدر بد شانس بوده ام اما حداقل می توانم بگویم در داشتن دوستهای خوب، خوش شانس بوده ام.دوستانی دارم که در کار موسیقی و خوانندگی و طنز و داستان نویسی و ... هستند. آنها مرا به انجمن خودشان دعوت کردند.من هم به نوبه خود از هر کس که می توانستم دعوت کردم تا به جمع ما بپیوند.یکی از دوستان که وضع مالی خوبی دارد، با خرج خود مکانی را برای جلسات هر هفته ما تهیه کرده است. در این جلسه شاعران، طنز پردازان، خوانندگان و از مردم عادی بسیار حضور دارند.آنقدر جمعیت زیاد شده است که گنجایش همه ما را ندارد.اما در اینجا اصلاً قصد توضیح در مورد چگونگی جلسات ندارم.
هدف من از نوشتن این چند خط قدردانی از زحمت دوستان است. توی این گوشه دنیا خیلی از انسانها به دست فراموشی سپرده شده اند.انسانهایی که گاه با خود فکر می کنیم که درکی از شادی ندارند چون عقلشان ناقص است.اما دوستان مهربان من در پایان هر جلسه برنامه ای برای عصرهای جمعه می گذراند.هر جمعه به دیدار یک عده از فراموش شدگان می رویم.یک هفته به خانه سالمندان، هفته دیگر به دیدار عقب افتاده های ذهنی ، یک هفته هم به دیدار معلولین بهزیستی رفتیم. هر بار هم با کاروان شادی.همیشه در میان هنرمندان کسانی هستند که از وقت خود بدون هیچ چشمداشتی برای شاد کردن دل دیگران استفاده می کنند.این هفته به دیدار بیماران روانی رفتیم.اول زنهای بیمار را آوردند.همینکه صدای ارگ بلند شد تعداد زیادی از بیمارها بلند شدند و رقصیدند.چقدر صحنه جالبی بود.هر از گاهی یکی از آنها میکروفن را می گرفت و ترانه ای می خواند.همه سالن سراسر پر از شادی شده بود.در این میان یکی از دخترهایی که می رقصید، رقصش اصلاً به رقص دیوانه ها شباهت نداشت. خیلی زیبا می رقصید.وقتی با او صحبت کردیم ، متوجه شدیم که اصلاً دیوانه نیست، بلکه یک دختر فراریست.این دختر در شرح زندگی خود گفت: مادرم با یک جوان ارتباط برقرار کرد . پدرم که از این جریان اطلاع پیدا کرد ، آن جوان را کشت. مادرم هم فرار کرد و رفت. من هم به مادربزرگم سپرده شدم. به خاطر فشار زندگی چند بار از خانه فرار کردم. بار آخر مرا تحویل اینجا دادند و گفتند که دخترهای روانی فرار می کنند.
یکی دیگر از خانمها یک دستمال جلو دهانش گرفته بود و زیر لب چیزهایی می گفت. طول سالن را در تمام مدت قدم می زد. یک پاکت چیپس در دستش بود. یک چیپس می خورد و یکی در سطل آشغالی میریخت.این خانم به چشم یک معلم باز نشسته آشنا آمد.وقتی معلم اسم و فامیل دختر جوان را پرسید ، متوجه شد که حدسش اشتباه نیست.دختری که اکنون سر از تیمارستان در آورده است، روزی شاگردش بوده است. این دختر جوان گفت که پیش از بیماری دانشجوی سال یک حسابداری بوده است. حالا چرا کارش به اینجا کشیده است، معلوم نیست.یک ساعت و نیمی که سهم بیماران زن بود تمام شد.نوبت به مردها رسید. آنها هم تشنه یک لحظه شادی بودند. صدای ارگ که بلند شد،آنها هم شروع به رقصیدن کردند.یکی از آنها میکرفن خواست و وقتی به پشت میکروفن رفت خیلی قشنگ از صدای نوزادان تقلید کرد.یکی دیگر گفت من شعرهای طنزی دارم که شاید برایتان جالب باشد.رفت و چندین شعر آهنگران را از محتوی جبهه و جنگ به بزم وافور و تریاک تغییر داده بود.طنز خیلی قشنگی بود. حاضرین از او خواستند که آن شعرها را دوباره بخواند . بیمار هم پذیرفت و برای دوم آن شعرهای طنز زیبا را خواند.یکی دیگر هم در گوشه ای قلم و کاغذ خواست تا نقاشی بکشد.یک چهره بسیار زیبا کشید.همه متعجب شده بودند که یک دیوانه که ظاهراً بیسواد بود این همه قشنگ نقاشی بکشد.البته پس از تمام شدن نقاشی آن را خط خطی کرد.یکی دیگر از بیمارها میکرفن خواست و با زبان ترکی قشقایی ترانه ای بسیار غمگین خواند. نمی دانم چه می گفت. اما ترانه یک سوز عمیقی داشت.خلاصه اینکه دوستان خوب من با این کارهای بشر دوستانه خود باعث شادی دلهایی شدند که شاید به جرأت بتوان گفت در زمره فراموش شدگان هستند. چه معلولین جسمی چه عقب افتاده های ذهنی و چه سالمندان و چه بیماران روانی.
به این وسیله از دوستانم آقای آبرومندی و آقای تشویری که برای من حکم پدر دارند و قلبی به وسعت دریا دارند و شاد کردن دل فراموش شدگان را یکی از کارهای زندگی خود قرار داده اند ، قدردانی می کنم.
|