Random Blog
Join JournalHome.com.
Create your own free blog today.
Create Your Blog
Flag this entry/bog.
It will be manually reviewed.
Report This!

harfhaaye tanhaayee

7/7/2005 - چگونه مربي کامپيوتر شدم
Posted in Unspecified

چطوری مربی کامپیوتر در بسیج شدم

سال چهارم دبیرستان بودم که به خاطر فرار از خانواده ای که تفکرات و فرهنگشان را دوست نداشنم تن به ازدواج دادم.ازدواجی که در همان ماه اول پشیمان شدم. به عبارتی از چاله درآمدم و به چاه افتادم.به فراز و نشیبهایی که در این زندگی نکبت بار پشت سر گذاشتم کاری ندارم.شوهرم  اگر معتاد بود و تا پاسی از شب با دوستانش خوش بود، اما قلب بسیار مهربانی داشت.هیچ وقت جلوی پیشرفت مرا نگرفت. برادرم موقع عقد به او گفت چون خواهرم دختر با استعدادی است باید در شرایط ضمن عقد اجازه تحصیل او تا هر موقع که دوست داشته باشد، قید شود.شوهرم هم کتباً نوشت که من تا هر مقطعی که می توانم آزادم که ادامه تحصیل بدهم.خلاصه در خانه شوهر دیپلم را گرفتم. پس از چند سال فاصله از تحصیل، برای دانشگاه درس خواندم. یک سال در رشته مامایی و زبان فرانسه قبول شدم اما به خاطر نداشتن بضاعت مالی ثبت نام نکردم. سال بعد هم در دانشگاه سراسری و هم در دانشگاه آزاد در رشته زبان انگلیسی قبول شدم.اما دانشگاه سراسری رتبه من به شهر شیراز نمی خورد. بنابراین دانشگاه آزاد که در شهر خودم بود ثبت نام کردم.پس از دانشگاه هم در امتحان جهاد دانشگاهی شرکت کردم و در رشته کامپیوتر تحت نظام دانشگاهی به ادامه تحصیل پرداختم.در ضمن اینکه کامپیوتر می خواندم برای اینکه محاوره انگلیسی من پیشرفت کند،به یک آموزشگاه زبان رفتم و چون لیسانس زبان داشتم سه ترم بیشتر در زبانکده نخواندم که دیپلم محاوره زبان را هم  گرفتم. پس از آن هم در امتحان راهنمایان جهانگردی شرکت کردم و قبول شدم. این دوره را هم پس از 6 ماه طی کردم.در خبرگزاری ایسنا هم مدتی به صورت افتخاری کار کردم و مثل اینکه استعدادم در این رشته بیشتر از بقیه رشته ها بود خیلی زود پیشرفت کردم.به حدی که سردبیرمان می گفت اگر در شهر شیراز 15 خبرنگار خوب باشد تو از 12 نفر آنها بهتری.اما با این همه مدرک که دور خودم جمع کرده بودم ، نمی توانستم هیچ جا کار پیدا کنم.هر جا که می رفتم می گفتند این فرم را پر کنید ، بعداً به شما زنگ می زنیم.هیچ وقت هم زنگ خانه برای رفتن به محل کار به صدا در نمی آمد.بعداً فهمیدم که کارفرما ها از زن متأهل خوششان نمی آید.البته ناگفته نماند یک بار در امتحان کانون زبان امتحان دادم اما رد شدم .مدیر کانون آقای پور علی مرا می شناخت. چون مدیر زبان کده ای هم که من در آنجا دیپلم محاوره هم گرفته بودم بود.وقتی که دید در امتحان دبیری کانون زبان رد شدم ، به من گفت : تو وضعیت زبانت خیلی خوب است حیف است که تدریس نکنی. مطمئنم اگر کمی مطالعه داشته باشی در امتحان بعدی کانون قبول می شوی.اما راستش از حرفه دبیری زبان خوشم نمی آمد.چون قدرت بیان دانسته های خود را نداشتم.در امتحان حق التدریس آموزش و پرورش شرکت کردم و قبول شدم. اما موقع ابلاغ حکم ، به همه کسانی که در امتحان پذیرفته شده بودند، گفتند که نیروی رسمی برایمان رسیده است، دیگر به شما نیازی نداریم. به شما نامه می دهیم بروید به نواحی دیگر شاید سند قبولی خود را ببرید ، شما را بپذیرند. خلاصه با کلی دوندگی یکی از نواحی گفت : برای شهر شیراز به حق التدریس نیاز نداریم. بروید به خرامه.رفتیم خرامه گفتند فقط برای روستاهایمان به معلم نیاز داریم. به یکی از روستاهای دور افتاده خرامه رفتم. تمام پول حق التدریس را باید برای کرایه از شیراز تا روستای دور افتاده خرامه صرف می کردم. به اضافه اینکه برای اینکه به موقع سر کلاس حاضر باشم باید صبح ساعت 5 از خانه بیرون می زدم.خیابان خلوت بود و خیلی می ترسیدم.خلاصه اینکه نه به دبیری علاقه داشتم و نه این حقوق کم و شرایط سخت را می توانستم تحمل کنم.این بود که هرگز به سراغ حرفه دبیری نرفتم.راستش چون اولین تجربه آموزشی من با کسانی بود که می خواستند برای شب امتحان آماده شوند؛ از تدریس زده شده بودم.روزی نبود که روزنامه نخرم .هفته ای نبود که سراغ محلی که در آگاهی روزنامه اعلام شده بود و شخصی آشنا به زبان و کامپیوتر می خواست ، نرفته باشم.چند بار با آژانسها مسافر بری  برای راهنمای تور همکاری کردم. اما چون مستأجر بودم و مرتب آدرسم عوض می شد و موبایل هم نداشتم، نمی توانستم همکاری مداوم داشته باشم.در چند جا که از من مصاحبه گرفتند ؛ می گفتند که تا حالا کسی را نداشتیم که شرایط شما را داشته باشد. اما باز هم خبری از زنگ زدن نبود.شاید باور نکنید ! یک بار در هنگام غروب بود که به یکی از آدرسهایی که در روزنامه بود مراجعه کردم، کارفرما گفت : شما هیچ عیبی ندارید به جز اینکه متأهل هستید! در یک جای دیگر که از من تست خبرنگاری گرفتند، گفتند شما را پذیرفتیم. روز شنبه به شما زنگ می زنیم که برای بستن قرار داد بیایید اینجا. اما هرگز زنگ نزدند.بعداً که علت را از سردبیر ایسنا جویا شدم، گفت من صلاح نمی دانم که شما در آن روزنامه کار کنید.گفت ما نیرو کم داریم . دوست دارم که شما از این به بعد افتخاری کار نکنید و یکی از همکاران دائمی ما باشید. اما آقای اکبری رئیس جهاد دانشگاهی گفته است که ما بودجه نداریم و نمی توانیم نیروی جدید بگیریم(البته آقای اکبری بعد ها به خاطر اینکه مانتوی من کوتاه بود، از سردبیر ایسنا خواسته بود که کارت خبرنگاری مرا از من بگیرند.)اما مدیر مسئول روزنامه ای که تو را پذیرفته به صورت علنی گفته است که ما به یک خبر نگار لق و سبک احتیاج داریم. به یک نفر که ج... باشد و با خوابیدن زیر پای این و آن برای ما رپرتاژ جمع کند.روز اول که به دفتر روزنامه رفتم با مانتوی کوتاه و آرایش کرده رفته بودم. روز دوم با مانتوی بلند و بدون آرایش رفتم. خودم به وضوح تفاوت نحوه رفتار این مدیر مسئول روزنامه را درک کرده بودم. اما هرگز در خیالم هم نمی گنجید که مدیر مسئول یک روزنامه تا این حد پر رو باشد.

یک روز به یک کافی نت مراجعه کردم و گفتم که من معادل فوق دیپلم کامپیوتر دارم.لیسان زبان هم دارم. پروژه پایان تحصیل رشته کامپیوتر من در ارتباط با اینترنت است.این مدیر کافی نت که دید من مثل آچار فرانسه هستم از من خوشش آمد. قبول کرد که در آنجا کار کنم.روزهای اول فکر می کردم بر بال فرشته ها  قرار دارم که چنین کارفرمایی دارم. خیلی با او صمیمی شدم. دیگر احساس کارفرما و کارمند بین ما وجود نداشت.بعداً فهمیدم که بسیاری از مردان ایرانی ظرفیت اینکه با آنها باز برخورد کنی ندارند.موقع بیکاری وقتی وارد چت می شدم ، حسودی می کرد.می گفت در اینترنت با دوستان اینترنتی خود چه حرفی می زنی که  من نمی توانم جای آنها را برای تو بگیرم.یک روز هم حرفی زد که باعث شد از او متنفر بشوم.هرگز نمی توانستم به شوهرم بگویم که آقای ن که من این همه از او تعریف کرده بودم مرد بسیار هیزی بوده است. این بود که یک بار داد زدن او را بهانه کردم و بی خبر وقتی برادرش برای سرکشی به کافی نت آمد ، همه چیز را به او سپردم و  وسایلم را جمع کردم و رفتم.

این بار من به روزنامه آگهی دادم.تلفن پشت تلفن بود که زنگ می خورد.بعضی از کسانی که زنگ می زدند، کارفرما نبودند. زنگ می زدند و می گفتند، ما از اینکه دیدیم یک زن این همه مدرک دارد و بیکار است ، متاسف شدیم.زنگ زدیم که به شما به خاطر این همه پشتکارتان تبریک بگوئیم.شما متأهلید یا مجرد. خوش به حال همسرتان که زنی مثل شما دارد. بعضی ها هم که متوجه شده بودند شماره تلفن متعلق به یک زن است، زنگ می زدند و حرف های بی سر و ته می زدند.یکی از کسانی که زنگ زده بود ، از چاق بودن یا لاغربودن من پرسش می کرد!!

تا اینکه یک نفر که محتاج یک نفر بود که کافی نت راه بیندازد زنگ زد.وقتی دید که با تمام کارهای اینترنتی آشنا هستم؛ گفت از فردا بیا سر کار. راه اندازی کافی نت با تو. هزینه کامپیوتر و برق و .. با من . هر چه این وسط زیاد آمد با هم شریکیم.صاحب این کافی نت مرد چشم پاکی بود و تقریباً هم سن و سال خودم بود. خوشحال بودم که این کارفرما مرد هیزی نیست.اما او بدیهای دیگری داشت.او از من قول گرفت که تا موقعیکه از کافی نت در آمدی کسب نکردیم طلب پول نکنم.من هم قبول کردم. اینترنت را به او یاد دادم، به محض اینکه چت زدن یاد گرفت، از صبح تا شب فقط وقت خود را با چت زدن هدر می داد.اصلاً برای کافی نت تبلیغ نمی کرد. دریک سالی که آنجا بودم تنها تابلوی تبلیغ که افتاده بود، هرگز نصب نشد. تراکت ها تا روز آخر پخش نشدند و در نتیجه کافی نت رونق نگرفت.برای کافی نت اینترنت ساعتی گرفت. موقعیکه مشتری نبود، اینترنت برای خودمان نداشتیم.وقتی خودش نمی خواست چت بزند ، اینترنت وصل نبود. یک روز هر چه خواهش کردم و گفتم اجازه بدهید من ربع ساعت وصل بشوم و مطلب خواندنی بیاورم بعد قطع کنم قبول نکرد.از بیکاری داشتم کلافه می شدم.نزدیک عصر بود که یک مشتری آمد. خوشحال شدم که به واسطه این مشتری اینترنت وصل می شود و من کمی به مطالعه می پردازم. یکی از آشنایان را که در کافی نت قبلی با او آشنا شده بودم برای کارهای سیم کشی به آنجا آورده بودم.هیچ سمت رسمی در آنجا نداشت.او در پشت یک کامپیوتر نشسته بود، من در پشت یک کامپیوتر دیگر. و مشتری هم یکی دیگر از کامپیوترها را اشغال کرده بود.خودش هم پشت سرور نشسته بود.در این موقع که ده دقیقه بیشتر از وصل شدن به اینترنت نگذشته بود، دختر بچه 8 ساله ای وارد شد. این دختر بچه هر از گاهی به آنجا می آمد و موقعیکه مشتری نداشتیم با کامپیوتر بازی می کرد.همینکه این دختر بچه آمد به من گفت بلند شو که این بچه با کامپیوتر بازی کند. خیلی به من برخورد.دوباره از اینجا هم تمام وسایلم را جمع کردم و رفتم.حتی یک قران هم برای این یک سال کار نصیبم نشد.

باز هم خانه نشین شدم.محیط خانه رنجم می داد.خیلی دلم می خواست شاغل بودم و از توانائیهایم بهره می گرفتم.با خیاطی، شیرینی پزی، آرایشگری، گلدوزی و مهره بافی هم آشنا بودم. اما کسر شأنم می شد که با این همه مدرک  از این راهها کسب در آمد کنم. دلم می خواست روی پای خودم بایستم. دلم می خواست استقلال مالی داشته باشم.دلم می خواست آنقدر از نظر مالی بی نیاز باشم تا مجبور نباشم با یک مرد معتاد زندگی کنم. اما برایم میسر نمی شد.

تا اینکه یک بار یکی از همکاران خبرنگار زنگ زد و گفت حزب اسلامی کار به یک نفر احتیاج دارد که هم انگلیسی بلد باشد و هم اینترنت، من شما را معرفی کرده ام.خلاصه به حزب اسلامی کار رفتم و برای آقای حاجات نیا که  معاون مدیر کل اداره کار و امور اجتماعی استان فارس بود در اینترنت شروع به تحقیق کردم.تحقیقهای خود را ترجمه و تایپ می کردم. از آنجا که با کار خبرنگاری آشنا بودم، خبرهای سایتش را ویرایش می کردم. گزارشهای را به صورت خبری تنظیم می کردم. بریده روزنامه ها را که شرحی از مصاحبات ایشان در آن بود در برد می چسباندم. در دو شیفت صبح و عصر کار می کردم؛فقط ماهی 50 هزار تومان به من می داد. من هم این میزان دستمزد را یک نوع توهین به خودم می دانستم. چون نظافت چی بیمارستان برای فقط یک شیفت کار کردن 50 هزار تومان می گرفت.حالامعاون مدیر کل اداره کار و امور اجتماعی استان فارس که هر کس از کارفرمای خود گله داشت باید به او مراجعه می کرد ، فقط 50 هزار تومان به یک لیسانس می داد که کار چند نفر را هم برایش انجام می داد.

یاس و درماندگی همه وجودم را گرفته بود. با خود گفتم بهتر است وارد بسیج بشوم. شاید از این طریق کاری پیدا کنم.در سالهای گذشته از بسیج خواسته بودم که به رایگان برای کلاس تابستانه با آنها همکاری کنم. اما نپذیرفتند. این بار وارد بسیج شدم. طرح معرفت و طرح آموزش نظامی مقدماتی را پشت سر گذاشتم. از آنها خواستم کلاسهای کامپیوتر  و زبان را به من بسپارند.در خواست من پذیرفته شد.اما کلاسهای زبان را به کس دیگری دادند.روزی که می خواستند کلاس را به من واگذار کنند، خیلی جالب بود. به من گفتند کلاسها در مسجد تشکیل می شود.باید در همه مدت تابستان قرص ضد حاملگی بخوری تا پریود نشوی. باید برای هر کدام از دانش آموزانت هم که پریود می شوند ، کلاس فوق العاده بگذاری.من هم قبول کردم. فقط لبخند کم رنگی بر روی لبانم نشست.

 

Share |
Post A Comment! :: Send to a Friend!

Notify me of followup comments via e-mail.

Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
About Me



Recent Posts
Menu
Calendar
«  May 2012  »
MonTueWedThuFriSatSun
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031 

Friends
    Links


    Entry 1 of 22
    Last Page | Next Page