Random Blog
Join JournalHome.com.
Create your own free blog today.
Create Your Blog
Flag this entry/bog.
It will be manually reviewed.
Report This!

harfhaaye tanhaayee

Posted in Unspecified

وبلاگ حرفهای تنهایی ، اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد، حداقل فایده ای که دارد این است که خوانندگان ایرانی خارج از کشور را با فرهنگ کنونی مردم ایران آشنا می کند. آنچه در اینجا آورده می شود ، چون از زبان یک خبرنگار گفته می شود ، فرهنگ خاص شهر شیراز نیست. بلکه نماینده مردم تمام کشور است. چون یک خبرنگار با تمام اقشار باید سر و کله بزند.از نماینده مجلس گرفته تا مردم عادی و کوچه بازار. شاید بعضی اوقات برای اینکه درست آنچه منظور دارم توسط خوانندگان درک شود ؛ مجبور باشم عین کلماتی را که شنیده ام بیان کنم. چون الان متوجه می شوم که تأثیر کلمات چگونه هستند. بنابراین اگر در موارد معدودی با کلمات کوچه بازاری نوشتم مرا سرزنش نکنید. هدف من این است که همه چیز را آنطور که می بینم نشان دهم.

 

دیروز برای مصاحبه با یک استاد دانشگاه  در مورد امنیت زنان در جامعه ایران ، به دانشگاه شیراز مراجعه کردم.ناگفته نماند که دفتر روزنامه ازیک هفته قبل با ایشان هماهنگی کرده بود که خبرنگار ما در ساعت 12 ظهر روز شنبه به حضور شما خواهند آمد. این استاد دانشگاه یک هفته قبل از سردبیر روزنامه نپرسیده بود که مصاحبه شما در چه زمینه ای است! وقتی من صبح ساعت 8 با ایشان تماس گرفتم و گفتم که خبرنگار روزنامه افسانه هستم و می خواهم برای مصاحبه خدمتتان بیایم ؛ تازه بعد از یک هفته از من می پرسد که موضوع مصاحبه چیست؟ وقتی که به او گفتم می خواهم در مورد امنیت زنان در جامعه با شما صحبت کنم ، ابتدا کمی من و من کرد و گفت : والله امروز تازه روز اول شروع کلاسهای من است. معلوم نیست برنامه هایم چگونه خواهد شد.حالا شما ساعت 12 بیا ببینم چه کار می توانم بکنم.خلاصه من به دانشگاه شیراز مراجعه کردم. از بخت من ، دفتر این استاد جامعه شناس در آخرین طبقه بود. و پس از پیمودن پله های بسیار زیادی تازه باید با آسانسور به دفتر ایشان می رسیدم. بعضی اوقات و قتی هنوز کسی را ندیده ام ، سعی می کنم نقشی از چهره او در ذهن خودم تجسم کنم.چهره ای که از یک استاد دانشگاه که رشته جامعه شناسی خوانده  را طوری ترسیم  کرده بودم که وقتی این خانم را دیدم یکه خوردم.قیافه نامرتب و دندونهای زردی که از بس زرد بود ، اگر آدم بدبینی بودم با خودم می گفتم احتمالاً این خانم صبح که می خواهد بیاید کلاس اگر اول وافور خودش را علم نکند ، نمی تواند سر کار بیاید. اینقدر دندانهایش زرد بود که موقع صحبت خودش از دندانهایش خجالت می کشید و موقع صحبت مرتب دستش را جلوی دهانش می گرفت.گذشته از وضع ظاهرش ، این همه راه مرا از خانه به دانشگاه کشاند و در آخر گفت: ببخشید من الان کلاس دارم و در مورد این موضوعی که شما مطرح کرده اید ،آمادگی ندارم.دوباره به من زنگ بزنید تا یک قرار دیگر بگذاریم. من از او خواستم که همینجا قرار بگذارد. اما او طفره رفت. بعداً فهمیدم که جلو دوستانش نمی خواهد صحبت کند.خلاصه عصر که دوباره به او زنگ زدم ؛ به من گفت : راستش من این هفته نیستم . دارم به تهران می روم.یک استاد دیگر به شما معرفی می کنم ، به او مراجعه کنید. من هم از ایشان سپاسگزاری کردم و با دماغ سوختگی گوشی را گذاشتم و در این فکر بودم که هم وطنانم چقدر به وقت دیگران بها می دهند!

Share |

Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
Posted in Unspecified

دنیای وبلاگ نویسی هم برای خودش یک عالمی دارد.چون می توانی حتی اگر یک جمله به نظرت رسید که دوست داشتی آن را برای دیگران مطرح کنی ؛ با نوشتن در محیط ورد و کپی کردن در محیط وبلاگ و پس از آن دکمه پابلیش آن را بر روی شبکه جهانی ببری . از این رو فکر می کنم پدیده وبلاگ نویسی جالب ترین حوزه اینترنتی است که توجه قشر بزرگی از ایرانیان را به خودش جلب کرده است.(البته منظور از آن قشری که به اینترنت دسترسی دارند)من تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای حرفهای تنهایی خودم باز کنم. تصمیم ندارم که از کسی بخواهم به این وبلاگ پیوند بدهد.چون این وبلاگ را برای این باز کردم که از هر دری حرف بزنم.از هر چیزی که برایم دغدغه است. از چیزهایی که گفتنش برایم لذت بخش است و.....

در گذشته من یک خبر نگار بودم. بنا به عللی کارت خبر نگاریم را گرفتند.این در حالی بود که سردبیر ما معتقد بود که من یکی از بهترین خبرنگارهای شهرمان هستم.خلاصه همیشه دوست داشتم که دوباره به سراغ این شغل بروم.چند روز پیش سردبیر مان زنگ زد و گفت : یک نفر از دوستان یک  روزنامه محلی زده است . در ادامه گفت که من شما را به عنوان خبرنگار اصلی معرفی کرده ام . اما اسم ایشان را نمی گویم. خودشان بعد از ظهر زنگ می زنند.بعد از ظهر آقای ب زنگ زد و گفت که من تعریف کارهای شما را زیاد شنیده ام ، اما هنوز کارهایتان را ندیده ام. به علت نقل و انتقال محل کار ظاهراً آرشیو خبری از دست رفته بود و نتوانسته بودند کارهای مرا به آقای ب نشان دهند.ایشان از من خواستند که به دفترشان مراجعه کنم تا با هم پیرامون خبرنگاری صحبت کنیم.خلاصه پس از گفتگو قرار شد از بعد از نوروز به صورت قراردای با این روزنامه کار کنم.و از حالا تا نوروز هم به صورت مطلبی حقوق بگیرم.برای من حرفه خبرنگاری خیلی دارای هیجان است. اگر موفق شوم در رشته روزنامه نگاری ادامه تحصیل خواهم داد.

امروز برای شروع کار به یک همایش رفتم. در این همایش مهمانان خارجی هم حضور داشتند. البته  چون نمی خواهم با آبروی کسی بازی کنم ، نامی از این همایش نمی برم.اما علت اینکه پس از رفتن به این همایش دغدغه نوشتن در من ایجاد شد به این قرار است:

چندی پیش در شهر ما سیل آمد. سیلی که می توانست نیاید.شاید بپرسید که چگونه می توانست نیاید؟ در پاسخ باید بگویم که بسیاری از حوادثی که در کشور ما پیش می آید به دلیل عقب افتادگی است. برای مثال کسی به تمیزی سطح شهر توجه نمی کند. آشغال را از شیشه ماشین بیرون می اندازند. اگر به پارک شهر مراجعه کنید ، واقعاً حالتان از وضعیت پارک به هم می خورد.  بعضی از مردم که خیلی خودشان را با فرهنگ می دانند، برای اینکه شهر را کثیف نکنند ، اشغال را در جوی آب می ریزند. توجیه آنها هم این است که کارگران شهرداری جویها را تمیز خواهند کرد.به بعضیها هم که اعتراض می کنی در جوابت حرفهای مسخره ارائه می دهند. مثلاً می گویند دولت تسهیلاتی برای ما مهیا نمی کند ، ما با این وسیله از آنها انتقام می گیریم و نافرمانی می کنیم. واقعاً حرفی و استدلالی مسخره تر از این نمی تواند وجود داشته باشد. چون اینگونه همشهریان غافلند که شهر را برای همشهریان خودشان نازیبا و زشت می کنند.در نتیجه اینگونه بی خیالیها نسبت به دیگران و یا بهتر بگویم خودشان است که در شیراز سیل آمد.اگر دهانه کانالها به خاطر این زباله ها مسدود نشده بود، و اگر شهر بر روی اصول مهندسی و ساختمان سازی ساخته شده بود ، و اگر رشوه دادن به شهرداری اجازه ساخت آپارتمان و خانه را در همه جای شهر را میسر نمی کرد و چندین و چند اگر دیگر این سیل رخ نمی داد.

اما من همیشه فکر می کردم اینجور اهمال کاریها و بی فرهنگیها مخصوص طبقه پائین جامعه است.اما چندی پیش در یکی از خیابانهای بالای شهر خانمی لیوان بستنی را از ماشین پرایدی که داخل آن نشسته بود بیرون انداخت. بلند بلند به او گفتم آفرین! آفرین! آفرین ! .این خانم انگار با این آفرین گفتن من یک فحش ناموسی شنیده  است .تا موقعیکه ماشین از من دور دور شد سرش را برگردانده بود و با خشم به من نگاه می کرد.

بگذریم

وقتی امروز در همایش  در زمان استراحت و صرف نوشیدنی و کیک ؛ دیدم که دو نفر از مسئولین مملکتی در حالی که با هم گرم گفتگو هستند ؛ پاکت آب میوه و کیک را در همایشی که مهمانان خارجی هم حضور دارند ، در حضور خبر نگار ها بر روی زمین می اندازند ، اینقدر ناراحت شدم که سردرد گرفتم.سردبیر روزنامه در کنارم بود . گفتم ببین مسئولین مملکت ما چه اشخاص  با فرهنگی هستند! ایشان در جوابم گفتند: واکنش نشان نده! اما من حسرت می خورم که جامعه ما این همه عقب افتاده است.

Share |

Comments ( 0 ) :: Post A Comment! :: Permanent Link


Share and enjoy
  • Digg
  • del.icio.us
  • DZone
  • Netvouz
  • NewsVine
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • YahooMyWeb
About Me



Recent Posts
Menu
Calendar
«  May 2012  »
MonTueWedThuFriSatSun
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031 

Friends
    Links


    Page 2 of 2
    Last Page | Next Page